شهید ..

راوی برادر جانباز حاج محمد کاظم رضایی

پوشه سبز رنگ  حاوى مدارك اعزام به جبهه نوجوانى را برادرپاسدارم گرفت ،، فرم مشخصات فردى و هرچه اوراقى كه آرم سپاه داشت را با غيظى آرام جداكرد داخل كشوى ميزش گذاشت وبقيه را كه  ،عكس وكپى ورضايت نامه و نامه ديگرى بود راگذاشت توى همان پوشه سبز وهل داد طرفش ، مدارك شخصيت رابردار گم نشه !!!وبا نگاهى عميق وخشن،سرتاپايش رادركسرى ازثانيه برانداز كرد، نوع نگاه طورى بودكه انگارهمديگررا مى شناسند وبعد بالبخندى فاتحانه گفت اعزام بى اعزام، آنگاه  ادامه نگاهش راچرخاندسمت من كه روى صندلى مقابلش لم داده بودم وفهميدم بااين نگاه ولبخند توقع تأييديه دارد، !!!! نوجوان قصه هم با بغضى آشكاروشرمى فروخورده  نگاهى گذرا كرد به من ، سرم راپايين انداختم درمخمصه  اى ناخواسته  گيركردم ،. من هم اورا مى شناختم  دوسالى مستأجرخانه كوچكى درهمسا يگيشان بودم، بچه مؤدبى بود، موتور هميشه تميزو مرتبى داشت كه آن روزها داشتنش مايه فخرومباهات بود ،حسوديم نمى شدولى مثل همه هم سن وسالها عاشق موتوربودم وحسرت نداشتنش را مى خوردم ،اوهم ازخانواده چندان متمولى نبود منتهى ته تغارى بود آن هم با فاصله با آخرين برادر، براى همين نازش خريدارداشت، باانكه در محل تقريبا غريب بودم ولى هميشه به روش خودش احترام مى گذاشت، اگرپياده بود سلام وعليكى واگرسواره بودبوقى وسرتكان دادنى برقراربود، هيچوقت بى ادبى يا حتى شيطنتهاى خاص دوره جوانى از اونديدم، رگه اى ازلوطى گرى وداش مشتى درته رفتارش ديده  مى شد مخصوصا وقتى نگاهش گره مى خورد به نگاه طرف مقابلش، اما كفه نمكين وطنازى اش براين حس وحال مى چربيد.  برادروخواهرانش فرهنگى وپدرش كاسبى بودآرام وآراسته،   🌹بابغض از اطاق بيرون رفت بى انكه كلمه اى حرف بزند،، بسيج وهمان سالن بزرگ كه زمانى كارگاه قالى بافى بود پربوداز بسيجيهايي كه براى اعزام امده بودند،    غرورش انگارترك برداشته بود،كمتر"نه" ان هم ازاين جنس شنيده بود، سيمايش هنوز معصوميتى بچگانه داشت اگرچه كمى استخوان تركانده بود،شيك پوش ،پيراهنى آستين كوتاه ،با يقه پهن، دكمه ها بسته بودولى نه آنقدركه برادرپاسدارانتظارداشت، گردن وگودى بالاى سينه پيدا بود، شلوارى دست دوزوخوش دوخت پوشيده بودوكفش اسپرت نويي پايش، قيافه اش به بقيه نمى خوردولى خدايي جلف هم نبود،شايدزيباييش، خوش تراشى هيكلش، پوست سفيدترش ،موهاى روغن زده ورو به بالايش اين تفاوت را بيشترنمايان مى كرد، راستش خودم هم گاهى ازاين "برادرمان" مى ترسيدم!، نه ازهيبت نظامى اش  كه چندان نداشت ،!بلكه ازخطرناكى تفكرى رسوب گرفته ومنجمدتؤام با غليظ وشديداداكردن ولاالضالينها واداى مخرج كلمات ازته حلق وافراط درتظاهرات دينى كه درچشمها يش به نمايندگى از افكارش لانه كرده بود☘️، پشت سرش رفتم  ديدم رفته ويك فرم دوبرگى دوباره گرفته،همه را بانگاهش پاييد، هيچ چهره آشنايي پيدانكرد،  ،نااميدترازقبل سرش رابراى لحظاتى بالا گرفت،روبه سقف ،مثل وقتهايي كه هم غصه دارى وهم ازچيزى شاكى باشى!!! رفتم طرفش ،سلام بچه خوشكل محل ما!!!چشمهايش گردشد ،فرم راازدستش كشيدم، چيه؟ بده ببينم؟! دوتا فرم  مخصوص دومعرف بود، زيادديده وپركرده بودم آنطرف ترگذاشتم روى ميزپينگ پنگ، شروع كردم به نوشتن،مشخصات و معرفى خودم وجواب سؤالها!!!چقدراورا مى شناسيد؟ كاملا مى شناسم سالها همسايه ودوست بوده ايم، نمازجمعه ،جماعت ،شركت درمراسم مذهبى وسياسى، وابستگى به حزب يا جريان سياسى؟؟؟ همه رابه عاليترين وجه نوشتم ،براى امام جمعه هم اگرقراربودبيشترازاين نمى نوشتم!!!!    گشتى زدم يكى ازرفقا را پيداكردم به عنوان دومين معرف،  برادرى دوست داشتنى كه پاسداريست متعادل ومنعطف ومتدين .ازقضا  هم محلى بودند اگرچه دوسه كوچه فاصله داشتند،باهوشترازآن بود كه لازم باشدتوضيح دهم وباتقواترازآن كه اهل ان قلت كردن باشد، گفتم من زحمت پركردن هردوفرم راكشيده ام !!!! بنده خدا بى درنگ امضاء كرد بى آنكه حتى نگاهى بكند🌹، گل ازرويش شكفت، باورش نمى شد يكى دوبارسعى كردچيزى بگويدكه ميانه راه حرفش راخورد، آن برادرهم درآغوشش گرفت وگفت مطلب خلاف واقعى ننوشته فلانى ! شما خداراشكرخوب بوده وهستيد!!!،حظ كردم، چقدرشعورومعرفت دربعضيها نهفته!!!  گفتم دودقيقه صبركن الان ميام  ، پوشه ومدارك را بردم اطاق ثبت نام ورفتم پشت ميز گفتم فلانى ببين اين چى كم داره ؟ تا نگاه كرد گفت مشكل اين بنده خدا مدارك نيست،  برادر فلانى گفته اعزام نشه !!!! چراآخه ؟ نمى دونم !!! گفتم حالا هرچى كم داره بگو! نگاه كردودوسه فرم داد گفت اگه اينارا كامل كنه ديگه هيچ مشكلى نداره الامشكل برادر.......اخلاقش راكه مى شناسي گفتم  بعله چه جورم !!فرم هاى سفيدرا بردم به اتفاق پركرديم تمام كه شد گفتم همينجا ميشينى   بيرون هم نمياى تا من برگردم گفت چ

شم !،پو شه راخودم بردم اين بار اطاق برادر....... گذاشتم روى ميزش ،جاخورد.  تند تندوبا چهره اى خشمگين هردوصفحه رامروركرد! و رفت منبر، اعتنا نمى كردم ،بلندشدايستاد، نكندمى خواهيدجبهه هارا بكنيد..... اجازه افاضات بيشترندادم دادزدم سرش، جبهه صاحب دارد. احدى بدون اذن ودعوت صاحبش پايش به انجا نمى رسد، اودعوت كرده ، توچكاره اى؟ مقلب القلوب خداست برادر!!!اين بچه چه هيزم ترى به توفروخته؟ عضوكدام گروهك سياسى بوده وهست؟ اين دوركعت نمازگولت نزند اگرامام ومعجزه انقلابش نبودتورانمى دانم اماشرورترو عوضى ترازمن پيدا نمى شد، آنقدردادزدم وگفتم تا اطاق شلوغ شدخودش همه را بيرون كردوكاغذى سفيدگذاشت جلويم! بنويس! بگوتا بنويسم،! اينجانب .... با علم واطلاع وشناخت كافى ازاقاى ........، گفتم برادر........،كه با ناراحتى ادامه داد، وهمسايگى ومطالعه دقيق فرم پيوست و... متعهدمى گردم كه مسئوليت اعزام ايشان به جبهه هاى حق عليه راتمام وكمال به عهده گرفته وپاسخگوى كامل رفتاروعملكردايشان باشم وهمينطورگفت ونوشتم تا نصف صفحه،درآخرگفت بنويس باوجودمخالفت شديدبرادر...... اينجانب......اصراربه اعزام ايشان نموده ام!!!! امضاء كن ،هم امضاء كردم هم  انگشت زدم  گفتم بفرما. چك وسفته وهرجورضمانت ديگرلازم است تا بياورم!!!! ،   رفتم اسمش را داخل ليست هم نوشتم پوشه راتحويل دادم  وهمه چيز تمام شد ،🌹وقتى به سالن برگشتم و بهش گفتم تا عصر وقت دارى خداحافظى كنى وبايد٤اينجا باشى باورش نمى شد،مرتب تشكرمى كردومى گفت شمارا خدارسوند،  بيست دقيقه اى برايم حرف زد با شوق واشك ، گفت برم موتورم رابيارم دست شما باشه ؟ درآغوشش گرفتم وگفتم من يكماه بيشتراقليدنيستم پاى موتورسوارشدن هم ندارم ان شاء الله خودت برمى گردى وسوارش ميشى! نگاه عجيبى كردگفت ديشب با اوهم حرف زدم وخداحافظى كردم . بهش گفتم حلالم كن!!!! به موتور؟؟ بله خوب يه وقتايي شايد يه جايي رفتم دوست نداشته وخنديد.! ازهمان لبخندهاى توى كوچه! وگفت اذيتش كردم!!! گفتم باآدما چى؟ هركه رامى شناختم رفتم وحلاليت گرفتم،  سه ماهه كه تصميم گرفتم برم وهرروز ديگه نمازم رارفتم مسجدمى خوندم وآماده شدم وبادوستامم خداحافظى كردم ،ده روزآموزش ديدم وبيست روزى هم هست كه دنبال رفتن بودم وعكس وفتوكپى ورضايت نامه وپوشه دادم تحويل كه اعزام نبود! تاحالا.  صبح تا حالا هم كه ده بارالتماس كردم اين بنده خدا نميدونم چى گفته بود كه فرم نمى دادند،يكى ديگه فرستادم فرم گرفت پركردم كه خودتون شاهد بوديد، بخدا خودمم نميدونم چه كاركردم ؟!    وقت خداحافظى رسيد، آرزومى كردم حس وحالش رامن هم داشتم. اولين اعزام!!! مثل اولين زيارت، اولين بارديدن خونه خدا!! گفتم فلانى يه قول مردونه وداش مشتى؟ چى؟ شفاعت!!!! يعنى چى؟؟؟ گفتم گرفتى مارو؟ نه بخدا  مى دونم شفاعت را واينكه معنيش راولى چه جوريش رانمى دونم!!!، گفتم چه جوريش را من هم نمى دونم ،هيشكى از اين آدما هم نمى دونه !!!تو  قول مردونه بده !!وآخرين خداحافظى و.... فقط٢٤روز طول كشيد تا تصويرزيبايش جلوى تابوتى مزين وعطرآگين روى دوش شهررقص عشق مى كرد، 🌹برادر.......هم جلوى جمعيت بود!متفكرومغموم، زدم روى شانه اش گفتم يك امانتى من دارم دست شما بعدازتشيع بدهيد،!!! امانت؟ چه امانتى؟؟؟گفتم تعهد، همان تعهدى كه مسئوليت رفتارايشون به عهده من بود!!!! اگه خواستى به همرزمش بگو برات بگه چه طوراصراركرده نمازشب يادش بده تو اتوبوس !!تو راه رفتن به منطقه ،واونجا چه طورهرشب برا سنگركمين التماس مى كرده؟ بگه توزيارت عاشوراچقدر اشك مى ريخت، ؟برات بگه توبيست روزچه جورى ازادعاهاى من وشما سبقت گرفت؟؟ راستى ديشب سرتابوتشو بازكردم موهاش روغن زده نبود يقه اش هم تا آخر بالا بود.انگاراونجا ها خيلى سرد بوده!!سكوتش را فريادجمعيت درهم شكست.   اين گل پرپرزكجا آمده    مثل چيزى كه حس كردم دروجودش شكست.    🌹روايت پروازيك پرستو        🌹🌹🌹(اين خاطره كاملا واقعى است ولى به دلائلى از جمله نداشتن اجازه ازمحضر شهيد عزيز ومظلوم، ازذكرنام وبعض جزئيات مثل محل ونحوه عجيب شهادت آن بزرگوار معذورم وپوزش مى طلبم ) رفتارونحوه برخوردوكلاديدگاه فردى كه به عنوان برادرپاسدار يا  يكى از دست اندركاران اعزام نيرو ذكرشدبه بركت خون اين شهيدونمونه مشابهى كه تقريبا بافاصله كمى ازشهادت اين عزيز. براى يكى ديگراز شهدا اتفاق افتادتغييروخودايشان ازآن پس معرف بسيارى ازجوانانى مى شدكه آشنا يا معرف نداشتند🌹شادى ارواح مطهرشهدا وامام شهدا صلوات

*شلمچه مسیر عاشقی*

راوی برادر جانباز مجید تقی خانی

🔹گردان در پادگان امام مستقر شده ، زمزمه هایی مبنی بر ماموریتی جدید به گوش می رسد ، من که تازه به گردان کوثر پیوسته بودم ،  از ته قلبم می خواستم که ماموریت ما عملیات آفندی باشد، یه روز برادر کاظم به من گفت مجید توکه مربی آموزش بودی حالا که بچه ها بیکار هستند ،کاش یه کمی کلاس آموزشی واسه بچه ها می گذاشتی ، برنامه ریزی کردیم کلاسهای آموزشی رو از صبح اول وقت با دویدن و نرمش صبحگاهی شروع کردیم ، بعد از صبحونه تونستیم واسه گردان کلاس سلاح شناسی و تاکتیک بگذاریم ، یادم نمیره یه روز قرار بود واسه بچه ها RPG7 شلیک کنیم ۵ تا گلوله برداشتیم رفتیم خارج از پادگان اولین گلوله رو من خودم شلیک کردم که بعد از خوردن به هدف عمل نکرد و به یکباره همه بچه ها گفتن *عمل نکرد !!! عمل نکرد ....* کلی اونجا خیط شدیم و خندیدیم ، البته قبلاً هم توی آموزش لشکر ۱۹ فجر که بودم همین اتفاق برام افتاده بودومعطوف به سابقه بود.😇

🔹گردان آماده پیاده روی شبانه می شود ، عقربه های ساعت نیمه شب ساعت ۲۴ را نشان می دهد، گردان در محوطه به خط شده اند بعضی از بچه ها پچ پچ میکنن ، فرمانده هان گروهان با صدای بلند فریاد میزنن، ساکت بشید با تیر گازی در بین بچه ها شلیک میکنن ، انگار جون مفت گیر اوردن و برده داری دارن میکنن ، *مگه نمیگم ساکت باشید ، بشینن برپا ... بشینن برپا ...* فرمانده گروهان: هی پسر مگه نمیگم بشین!! آقا آقا زانوم درد میکنه!

*فرمانده گروهان: زانو زانو ... زانو کدومه برپا ... بشینن، برپا بشینن ....* بعد از یه ربعی بشین برپا به ستون دو حرکت کردیم از پادگان خارج شدیم  ، کمی دورتر و دورتر ...  شدیم ، یک ساعت پیاده روی کردیم چراغهای پادگان و اطراف و شهر اهواز از راه دور سوسو میزند ، در دل تاریکی شب  دور هم جمع شده بودیم آماده برگزاری کلاس شبانه شدیم از راه دور آوای زوزه گرگها سکوت شب را درهم می شکند ، اوووو ... اوووو تنها چیزی که سکوت شبانه را درهم می شکست زوزه گرگها بود.🐺

🔹کلاس شبانه رو شروع کردیم ، شما فقط در اون تاریکی مطلق شبهی از آدم رو میبینی که دور هم جمع شده اند ، نسیم ملایمی هم به هوا لطافت خاصی داده بود ، خب بچه ها حواستون جمع باشه امشب میخوایم جهت یابی در شب رو یاد بگیریم ، از اون وسط یکی گفت آقای تقی خانی جهت یابی به چه دردی میخوره ، گفتم بشین توضیح میدم ، *یه رزمنده باید بتونه سمت شمال و جنوب ، مشرق و مغرب را پیدا کنه* ، اگر رفتی توی عملیات و گُم شدی حداقل باید بدونی نیروهای خودی در کدوم سمت هستند و بتونی بسمتشون حرکت کنی  و یه وقت به سمت دشمن حرکت نکنی ، خب بریم ببینیم وقتی قطب نما نداریم چگونه با ستاره های آسمون میتونیم جهت رو پیدا کنیم ، خب بچه ها یه کمی به سمت چپ بچرخید اون ستاره پر نور رو که نسبت به ستاره های اطرافش پرنورتر هستش ، بهش میگن ستاره قطبی یا شمال ، خب تونستید ببینید ، آقا آقا نه نتونستیم پیدا کنیم ، *با اسلحه کلاش و با تیر رسام به سمت ستاره قطبی🎇 شلیک کردم ، بچه ها هورا کشیدن و شاید بعضی از اونا واسه اولین بار بود که میدیدن چگونه میشه ستاره ها رو با تیر رسام هدف قرار داد*🎯

 🔹خب ببینید چونکه تشخیص ستاره شمال کمی سخته ما میتونیم از مجموعه ستاره های دُب اکبر و ذات الکرسی به سادگی ستاره شمال رو پیدا کنیم *وقتی ستاره شمال رو پیدا کردیم پشت سر ما جنوب و سمت راست مشرق و سمت چپ ما مغرب است* ، خب نگاه کنید اون ستارها رو بهش میگن ستاره های دب اکبر که به ستاره ملاقه ای هم به خاطر شکلش مشهور هست ، ببینید این مجموعه ستاره ها ۷ تا هستند که با تیر رسام اونا رو ببینید ، خب حالا که متوجه شدید ، توجه کنید آبریز ستاره ملاقه ای رو در نظر بگیرید دوتا ستاره بالا و پایین رو به سمت آبریز در ذهنتون ۵ برابر کنید و براحتی  به ستاره شمال می رسیم و می تونیم ستاره شمال رو تشخیص بدیم ، آقا آقا خیلی جالب بود ما دیگه یاد گرفتیم ، پس از آموزش جهت یابی و نحوه ی تشخیص ستاره قطبی با مجموعه ستاره های ذات الکرسی یا M گردان به سمت پادگان حرکت میکنه ، آروم و با احتیاط در دل شب حرکت کردیم و نیم ساعت قبل از اذان به محل تجمع رسیدیم و یه شب پرخاطره رو در دل تاریکی شب با اقامه نماز جماعت صبح به پایان رسوندیم.

🔹ماموریت جدید گردان خط پدافندی در شلمچه هست ، قرار بود گردان به سمت شلمچه حرکت کند ، برادر کاظم رضایی فرماندهان گروهان رو دور هم جمع کرد و جلسه توجیهی برگزار گردید از طرفی خوشحال بودیم که داریم به خط مقدم میریم و از طرفی هم ناراحت بودیم که چرا ماموریت آفندی نداریم ، کسی نمیدونه این جنگ کی تموم میشه و همه بچه ها آماده بودند که با ایثار و جانفشانی عملیات رزمی انجام بدن و قضیه جنگ رو تموم کنن، روحیه بچه ها

بالا بود حاجی صلواتی با اومدن بین بچه ها و فرستادن صلوات با لحن شیرین و بی بدیل خودش به گردانها روحیه می داد ، حاجی صلواتی کاری می کرد کارستان ،حاجی صلواتی یک ساعت قبل از اذان صبح بین بچه ها می گشت و بلند بلند می خواند: *«کم ز خروسی مباش که از سر شب تا به صبح خدا خدا می کنه»* همۀ بچه ها به صدایش عادت کرده بودند . آنهایی که اهل نماز شب بودند با صدای او بیدار می شدند . می رفتند تو نمازخانۀ لشکر و آورکت رو سرشان می کشیدند تا شناخته نشوند! سپس نماز شب میخوندند و بلند بلند گریه می کردند....

*یاد اون روزها و پیرمرد باصفای فسایی که با لحجه شیرین شیرازی خودش به رزمندگان اسلام روحیه می داد بخیر ...*🥰

*خط پدافندی شلمچه قبل از عملیات بیت المقدس ۷ مسیری به سوی عاشقی*👇

 

🔹گردان آماده ماموریت شده ، بچه ها سوار مایلرهاشدند ، ماشین های سنگینی که آنروزها برای ما *حکم اتوبوسهای vip  کنونی داشت* حالا ساعت از ۱۲ ظهر گذشته است و ما خود را در خط پدافندی شلمچه می بینیم ، در همان ابتدا بچه های گردان رو به ترتیب هرگروهان تقسیم بندی کردیم ، به نظر خط آرامی به نظر می رسید که گلوله ای از سوی طرفین شلیک نمی شد ، پس از استقرار در خط به شناسایی اجمالی خط مقدم پرداختیم ، پس از سپری کردن شب ، صبح روز بعد یکی از بچه های بسیج در سنگر نگهبانی از ناحیه پیشانی مورد هدف نیروهای عراقی قرار گرفت و به شهادت رسید *با شهادت این رزمنده بار سنگینی بر دوش خود احساس کردیم* عدم آشنایی ما با خط پدافندی در همان روز دوم با عث شد  هزینه سنگینی را پرداخت کنیم و داغی بر دلمان گذاشت که هنوز مانند سیخ داغی که در قلبمان فرو رفته است قلبمان را آزار می دهد.

🔹روز بعد تصمیم گرفتیم با توجه به تجارب آموزشی که داشتیم نسبت به بازسازی سنگرهای نگهبانی اقدام کنیم در فاصله کوتاهی توانستیم سنگرهای نگهبانی را به گونه ای *طراحی کنیم که از تیر مستقیم دشمن و تک تیراندازهای دشمن در امان باشند*، اما این پایان کار نبود کانالی پشت خط مقدم دشمن بود که عراقی ها با خیال آسوده از آن عبور می کردند و انگار به پیک نیک آمده اند و جنگی درکار نیست ، صدای بازی کردنشان در خط مقدم به گوش می رسید و اینها همه باعث شده بود که در آرامش کامل نیروهای ما را در خط مقدم زمین گیر کنند، شاید نمی دانستند که گردان کوثر به خط مقدم آمده است و خوشگذرانی هایشان رو به پایان است و باید منتظر تاوان سختی باشندکه حتی در خواب هم تصورش برایشان سخت باشد ، هر وقت از خط پدافندی شلمچه یاد میکنم، بلافاصله جاده پر از دست اندازهای سهمگین در ذهنم مجسم میشود. *جاده هایی که از میان انبوه موانع عبور می کرد و هشت کیلومتر در عمق خاک عراق ما را به خط اول پدافندی می رساند. حین عبور از این جاده؛ سیم خاردار، خورشیدی، نبشی و تله منورهایی که بچه ها در شب اول عملیات کربلای ۵ ازآنها به طور معجزه آسایی عبور کرده بودند* همگی جلوی چشمانمان خودنمایی می کرد.

 

🔹با کمی گردش در خط مقدم تقریبا ۲۰۰ متر سمت راست ما سنگر دیده بانی بود ، به داخل سنگر دیدبانی رفتم و پس از یا الله گفتن دیدم سه نفر از سربازان که از *نیروهای آموزشی خودمان در پادگان اقلید بودند* به استقبالم آمدند و پس از سلام و احوالپرسی گفتم چه می کنید؟ گفتند ما آموزش دیدبانی دیده ایم و اَلان دیدبان توپخانه هستیم ، *ما را گویی خداوند هرآنچه آرزو داشتیم برآورده کرده بود* پس از خوردن یه چایی داغ در لیوانهای پلاستیکی قرمز رنگ ، به اتفاق به سنگر دیدبانی رفتیم با دوربین خرگوشی که داشتند بخش اعظمی از خط دشمن را شناسایی کردیم ، گفتم بچه ها یه برنامه دارم اگر همکاری کنید دمار عراقی ها را در بیاوریم که اینقدر در خط مقدم جولان ندهند ، آنها هم گفتند برادر تقی خانی ما هم حوصله امون سر رفته و چند ماهی است حتی یه شلیک هم به سمت عراقی ها نداشته ایم ، گفتم اشکال نداره ، ایشالله همه چی درست میشه ، همان روز به سنگر تسلیحات هم رفتیم و درخواست تفنگ قناسه کردیم که گفتند اینجا نداریم ولی در تسلیحات پشت خط اونجا داریم ، به ناچار به مقر تسلیات در پشت خط مقدم مراجعه و ۳ قبضه اسلحه قناسه و مهمات مربوطه را دریافت کردیم ، سه نفر از بچه ها در همان خط مقدم آموزش قناسه را فرا گرفتند و پس از کمی تمرین و شلیک به قناسه زن گردان تبدیل شدند!!

 

🔹هوا کمی رو به گرمی می رود امکانات بچه ها بسیار کم است گاهی وقتها مجبور می شدیم برای دریافت غذا از تدارکات لشکر آمار گردان را دو برابر اعلام کنیم ، *یه روز برادر اسدی فرمانده لشکر جهت بازدید از خط مقدم به خط حد گردان آمدند و جلسه ای برگزار کردند* ، موضوع کمبود امکانات و اطلاعات آماری غلط را مطرح کردیم که بعد از اون این مشکل برطرف شد ، کمی جلوتر از خاکریز خودی توسط برادران ارتشی میدان مین کوچکی احداث شده بود ، عمق میدان مین احداثی بیشتر از ۶ الی ۷ ردیف مین ضد نفر نبود ، گردان برای حفاظت از خط اصلی تعدادی سنگر کمین در جلو خاکریز خودی تعبیه کرده بود که ۲ اتفاق باعث شد تلفات بدهیم اتفاق اول اینکه یه شب همینطور که بچه ها در سنگر کمین مشغول پست دادن بودن ، به ناگاه یک سمور صحرایی🦨 دست برادر حیدرنیا که الان دکترای تاریخ رو دارند را مورد گزش قرار داد وباعث شد دستش متورم و راهی بیمارستان شود و اتفاق دوم برادر حیدری به هنگام سرکشی شبانه قصد سرکشی از سنگرهای کمین رو داشت که متاسفانه با رفتن روی مین از ناحیه پا مجروح که منجر به قطع شدن یکی از پاهایش شد و راهی بیمارستان و جانباز جنگ شد.

🔹خط مقدم بسیار ساکت بود ، اما هر از گاهی عراقی ها جولان می دادند و خودروهای خودی را با خمپاره مورد هدف قرار می دادند و اجازه حرکت به خودروها نمی دادند ، هرچند خاکریز دو جداره ای در خط مقدم احداث شده بود اما برتری نیروهای عراقی برایمان زجر آور بود همانطور که قبلاً اشاره کردم، یکی دو روز بیشتر در خط نبودیم که *برادر یونسیان با شلیک گلوله مستقیم عراقی ها به شهادت رسید*، صحنه بسیار سختی بود ولی گردان کوثر برای گذران وقت به خط مقدم نیامده بود و بایدکاری می کرد و برتری در خط پدافندی را از عراقی ها می گرفت ، خط پدافندی شلمچه به خط عراقیها خیلی نزدیک بود. *فاصله ما با آنها به طور معمول ۱۵۰ متر و در بعضی از جاها مثل قسمت هلالی حتی به ۵۰ متر می رسید*، هلالی همان قسمتی از خط شلمچه که به طرف خط عراق قوس برداشته بود و فاصله دو خط را به هم نزدیکتر می کرد. به همین خاطر عراقیها این قسمت از خط را با نارنجک تفنگی به راحتی می زدند. برای عبور از این پیچ خطرناک باید نشسته و گاهی به صورت سینه خیز عبور میکردی ، این قسمت از خط در دید و تیر مستقیم عراقی ها بود گاهی وقتها این قسمت از خط را با شلیک خمپاره ۶۰ میلی متری و شلیک تیربار سنگین دوشیکا نا امن می کردند و گاهاً از ما تلفات می گرفتند، شاید همه خاطرات رزمندگان به انجام عملیاتهای آفندی محدود شود ولی خطوط پدافندی هم کم از یک عملیات نبود ، شهدای بسیاری در خطوط پدافندی جان خودشان را در راه اسلام و کشور عزیزمون ایران فدا کردند تا خاک این میهن حفظ شود و رزمندگان اسلام آماده عملیات آفندی بر علیه نیروهای دشمن شوند، در قسمت بعد خواهیم دید که چگونه گردان کوثر در مدت زمان کوتاهی برتری آتش در عملیات پدافندی را در شلمچه از دشمن بعثی گرفت و تلفات سنگینی با ابتکارات جنگی خود به دشمن وارد نمود،!! 🔻🔻

تا اینجا به برتری دشمن در خط پدافندی شلمچه اشاراتی داشتیم ، فرمانده برای گرفتن این برتری از دشمن ، طرح و برنامه باید داشته باشد ،آیا مقدورات ما چنین اجازه ای را می دهد؟ گردان کوثر که زخم خورده است و در این راه شهید داده است چاره ای جز گرفتن نبض کار در خط پدافندی را ندارد ، نیروهایی که بعنوان تک تیرانداز انتخاب شده اند با تمرینات مستمر اکنون به تک تیراندازان حرفه ای تبدیل شده اند ، گروه دیدبان توپخانه توانسته است مواضع دشمن را به دقت شناسایی و ثبت گرا کند ، تونلی از خط خودی به سمت خط عراقی ها در حال احداث است ، میدان مین خودی ترمیم و محل گذر گشتی ها از عمق میدان مین با چراغ معبر بخوبی مشخص شده است ، قبضه های خمپاره ۸۱ میلی متری کمی عقب تر و خمپاره های ۱۲۰ میلی متری نیز کمی عقب تر مستقر شده اند ، سنگرهای دیدبانی، سنگرهای کمین و سنگرهای تجمعی مستحکمتر و اصولی تر شده اند واینها همه نوید این را می دهد که گردان کوثر همانند عملیات آفندی در این نبرد پدافندی نیز پیروز میدان خواهد شد ، شبها تا پاسی از شب *صدای دعای توسل و زیارت عاشورا از سنگرها حال و هوای خط را عوض می کند* زجه وناله رزمندگان اسلام، از سنگرهای تجمعی گوش فلک را کر می کند ، احساس عجیبی بر خط پدافندی حکمفرما شده است ، بچه ها آماده اند تا از این خط پدافندی بخوبی محافظت و عراقی های پُر رو را سر جای خودشان بنشانند!!

 

🔷تک تیراندازان گردان که مجهز به سلاح قناصه (دراگانوف) شده اند در سنگرهای خودشان مستقر شده اند ، ایفای عراقی ها برای رساندن غذا در حال نزدیک شدن به خط مقدم دشمن است ، اینقدر عراقی ها راحت و آسوده بودند که به خود جرات رساندن تدارکات به خط مقدم را با ماشین جنگی غول پیکر ایفا داده بودند ، تک تیرانداز آماده است تا با شلیکی دقیق ایفای عراقی را متوقف کند ، سلاح خود را مسلح میکند به دقت با دوربین چشمی راننده عراقی را رصد می کند ، ، اشتباه محاسباتی می تواند عملیات تک تیراندازان را خنثی کند کمی صبر می کند تا خودرو عراقی در تیرس دقیق سلاح قرار بگیرد، کار سختی است ، دوربین سلاح قناصه برای هدف قراردادن افراد پیاده طراحی شده است ولی با تجربه می توان هدفهای متحرک و سربازان سوار بر خودرو را مورد هدف قرار داد ، تجربه اول است دوربین سلاح بر روی فاصله ۴۰۰ متری تنظیم و شلیک اول به خودرو برخورد می کند ولی خودروی عراقی به مسیرش ادامه می دهد ، تک تیرانداز دیگری در فاصله ۱۰ متری مستقر شده است، هر دو تک تیرانداز راننده عراقی را هدف قرار می دهند گویی گلوله به شیشه و بدنه خودرو عراقی برخورد کرده است ، خیلی سریع خودرو عراقی دور می زند و به عقب و پشت خاکریزی مخفی می شود ساعت ۱۱،۳۰ دقیقه است، کمی به ظهر مانده است و قرار نیست امروز عراقی ها غذا به دستشان برسد ، بعداز دقایقی مجدداً خودرو عراقی به سمت خط مقدمشان حرکت می کند ، نفربر عراقی در تیرس قرار می گیرد تک تیراندازان با شلیک های پی درپی ایفای عراقی را متوقف می کنند و راننده خودرو مجروح می شود ، دونفر از خودرو پیاده می شوند و کمی دورتر روی زمین می خوابند

 

🔷حالا نوبت به خمپاره اندازهاست که کامشان را زهر کنند، خمپاره ۸۱ میلیمتری از خط مقدم و دیده بان خود مختصات می گیرد، دیده بان پس از شناسایی هدف، در خطوط تماس و نزدیک نیروهای خودی، گرای آن را به مرکز تطبیق اعلام می نماید و مرکز تطبیق بلافاصله آن را با توجه به جداول مشخص و معین به چند شماره تبدیل نموده و گرای مورد نظر را بر روی قبضه می بندد، محسن محسن علی یه نخود لطفاً،،، علی بگوشم الله اکبر خمینی رهبر ؛ محسن محسن ۱۰ تا کم کن ؛ الله اکبر خمینی رهبر ، خوبه خوبه ، درست اومدی چند تا نخود داغ بفرست ، خمپاره ها با دقت بر روی خودرو عراقی فرود می آیند و منهدم می شود، عراقی ها هم بیکار ننشستند به شدت خط مقدم را زیر آتش قرار می دهند تبادل آتش به مدت یکساعت انجام می شود و سکوت خفته خط شکسته می شود، ساعت ۴ بعداظهر کمی خط آرام می شود گویی عراقی ها حساب کار دستشان آمده است و فهمیده اند که این خط دیگر خط پدافندی چند روز پیش نیست که بتوانند جولان بدهند ، آن روز عراقی ها نتوانستند غذای گرم بخورند و خودرو حامل غذایشان منهدم شد

 

🔷شبهای درون سنگر خیلی عرفانی بود ، وقتی در سنگر نگهبانی بودی گاهی وقتها صدای خمپاره ای در دور دست سکوت شب را می شکست و نگاه خیره کننده ات که به آسمان زول زده ای و ستاره بخت خود را رصد میکنی ، در هم می شکست ، گاهی وقتها احساس میکردی در کمی جلوتر از خاکریز ستونی به تو نزدیک می شود بی درنگ به جلو با دقت فراوان نگاه میکردی چشمان خسته ات تو را گول می زند و شبه ستون دشمن که

به سنگرت نزدیک می شدند را محو می کند و خیالت آسوده می شود و دوباره به دقت خط را در دل تاریکی شب رصد میکنی ناگهان ستاره ای از آسمان فرود می آید و در افق محو می شود ، خدایا نکند ستاره بخت من بوده است ، اما نه نه ...اینها خرافات است ، دلت را به خدا میدهی و شروع به گفتن ذکر میکنی ، هزار صلوات نذر بی بی حضرت فاطمه زهرا(س) برای سلامتی رزمندگان اسلام میکنی ، تسبحت که در سفر اخیر از امام رضا (ع) خریده ای از جیبت بیرون می آوری و شروع به گفتن صلوات میکنی *«اللهم صلی علی محمد و آل محمد»* یک دور با تسبیح زده ای بادستمالی کردن خاک کف سنگر، سنگ کوچکی را از کف سنگر بر میداری و بر روی سنگر بعنوان نشانه یک دور تسبح میگذاری ، امشب سهم حسین ۲ ساعت  نگهبانی از کیان کشورم ایران است ، کار ارزنده ای که با معنویت خاصی با ذکر صلوات توام است ، عقربه های ساعت به کندی جلو می رود ساعت شب نمای وستنواچش که پدرش برایش خریده بود عقربه های آن روی سه و ده دقیقه است ، ناگهان یکی به آرامی صدایت میزند حسین ، حسین ... خبری نیست؟ نگاهت را به سمت صدا می اندازی علیمحمدی است که پاسبخش است و دارد به نوبت سنگرهای نگهبانی را بازدید می کند ...

 

*ادامه راه عاشقی از مسیر شلمچه در پست بعدی ...*

*منتظر بمانید

آقا رحیم صفوی !

تازه دوسه روز رفته بوديم گلف . من باآقارشيدو حسن اقا دوست شده بودم وبا انها كارمى كردم. گلف راتازه تحويل گرفته بودند. مشكلاتى وجودداشت . ازجمله چند دستشويي بيشترنبودروزچهارم  نزديك اذان ظهربودوصفى بسته شده بود،. يك دستشويي هم بسته بود مى گفتند خراب است، برادرى امد رفت داخل همان دستشويي !!! همه دادزدند برادر . اخوى اين خراب است !!!، چند دقيقه اى داخل بودآمد بيرون گفت: برادران مشكل اين دستشويي هم حل شد.دستهايش را باآب وصابون شست ورفت ته صف ايستاد. بعدازنمازونهارجلسه شروع شد. قرآن خواندند.ديدم همان برادرشروع كرد به صحبت كردن!!!به بغل دستى ام گفتم ايشون كى هستند؟ گفت آقارحيمه ديگه!!!! زياداسم اقا رحيم راشنيده بودم .گفتم آقارحيم؟ صفوى؟ گفت بله خوب خودش هست!!!! خيلى به دلم نشست.همان وقت كه خيلى هم اوضاع خوب نبود گفتم درجنگى كه فرمانده اش اينطورى هست هميشه پيروزى هست.      راوى سردارحاج اسدى فرمانده وقت لشكر٣٣المهدى

طنز - کیوه ی حسین

راوی برادر حاج کاظم رضایی 


كفش نداشتم، كفشم رادر مأموريتى خودساخته كه با حاج عبدالرضا وشهيدان اسماعيل ومرتضى نيكويي رفتيم وخودش خيلى داستان داشت وداستان درست كرد. ازپايم درآوردم تا بتوانيم فراركنيم از بين عراقيها،،بى كفش بودم درخط
به محض انكه حسين فارسى مجروح شد وگذاشتندش توى آمبولانس ،خدارا شكر كردم ويك جفت گيوه نو داشت به زحمت از پايش درآوردم، هرچه دست وپازد وفرياد كشيد اعتنا نكردم، آخرش دادمى زد سرراننده آمبولانس مى گفت من را پياده كن ، دستم به درك!! گيوه نوى سفارشى آباده اى را دارد از پايم در مى آورد، خلاصه آمبولانس  داشت مى رفت وفارسى مى گفت :بخدا حلال نمى كنم ، اصلا نمازت قبول نيست!!! همه زدند زير خنده ! گفتم مگه من با گيوه نماز مى خونم؟؟ بعد ( چون ماه رمضان بود) گفت روزه ات هم قبول نيست، گفتم روزه هم نمى گيرم ديگه چى؟ زورش آمد گفت اصلا خدالعنتت كنه!! اصلا جبهت قبول نيست،! گفتم پرستارا
 بقايي درش ميارن ميندازن تو سطل آشغال،    خلاصه بعداز عمليات به بد بختى حسين راراضى كرديم تا حلالمون كند، گيوه هم موند توى پاسگاه زيد .....

شهید مسعود صمدى

راوی برادر حاج کاظم رضایی 


مسعود صمدى خيلى جوان بود ، درهمان اولين اعزام هم شهيد شد، لباس پلنگى سبزى مى پوشيدخودش هم خوش چهره بودومرتب، هرروز عصر با تعطيل شدن مدرسه يكراست مى آمد بسيج.، كمى هم خجالتى بود، دوسه باركه برخورد كرديم درحد سلام وعليك رفيق شديم، خيلى بى تاب جبهه رفتن بود، درحاليكه درخانه هيچ كم وكسرى هم نداشت ولى سنش كم بود ، به هرحال برادرش حاج على يكبار آمد بسيج وازاينكه مسعوددرس ومدرسه را شل گرفته بود وزياد بسيج مى آمد شكايت كرد، يكروز با اسماعيل مسعودى كه تازه چندروز رفيق شده بوديم. آمديم وارد بسيج بشويم ديديم مسعود پشت درب گريه مى كند، اشك مى ريخت به پهناى صورت . گفتيم چى شده؟ اشاره كردروى درب، كاغذ كوچكى به خط مرحوم حاج عبد الحميد نوشته بود:::   ورودبرادر مسعود صمدى تا اطلاع ثانوى به بسيج به علت افت تحصيلى وعدم توجه كافى به درس ممنوع مى باشد امضاء !!!! خيلى دلمان سوخت زنگ درب رازديم ووارد شديم وبا مرحوم حاج پناهى شروع كرديم بحث كردن ، ايشون مى فرمود بسيجى بايد اول درسش را بخونه بعد بياد بسيج، بسيجى بايد نمره اول كلاس باشه وصدالبته كه درست هم مى فرمود، كاركشيد به خواهش وحاجى كوتاه نيومد، يه كم دور برداشتيم اينطورى كه نميشه. خيلى خوب امشب نمره اوليها بيان نگهبانى بدن!!! وبا حالتى مثل قهرزديم بيرون، هرسه تا رفتيم يك بستنى خورديم ورفتيم جلوى مغازه مرحوم پدرش وخلاصه دوساعتى گشتيم،.  من گفتم : خوب حالا اقاى پناهى از ناراحتى بيرون اومده، نگهبان هم عوض شده.،  روحيه اش را هم مى شناسم زود كوتاه مياد، مهربونه، ! ويه قيافه هم گرفتيم گفتيم مخصوصا كه ماهم قهر كرديم ديگه حتماكوتاه اومده!!!!! . مگه طاقت مى آورديم بسيج نرويم؟ همه يادشون هست عصرها بسيج پر مى شد از بسيجيها، تفريح امان ، زندگيمان شده بود بسيج، .  خلاصه رفتيم ديديم درب بازه وحسن حسن بيگى هم با يه تفنگ نشسته رو صندلى!!! خواستيم بريم داخل حسن اقا درحال سوت زدن بود به خودش زحمت نمى داد اصلا با ماحرف بزنه!! !!فقط لطف كردن . منت گذاشتن ، درهمان حال سوت زدن اشاره كردن طرف درب 😂!!!       بله،  يه كاغذ جديدوبزرگترزده بودندوروى كاغذ نوشته شده بود: برادران زير تا اطلاع ثانوى حق ورود به بسيج راندارند١- اسماعيل مسعودى٢- محمد كاظم رضايي        ٣-مسعود صمدى!!!!! نشون به همون نشون كه يكهفته مارو راه ندادن!!به اتهام فضولى!!  ، سخت ترين تنبيه ممكن آنمو قع!!! تا بالاخره ستوده پادرميونى كرد واومديم داخل، مسعود مرتب از اعزام مى گفت ودلش ديگه اصلا اينجا نبود، قبل  از اعزام كه اسم مى نوشتند آنقدر گريه كرد كه چشمهاش سرخ شده بود،  مى خواستند مانعش بشوند غوغايي راه انداخت، اون روزموافقت نكردند نه خانواده ونه حاجى ، نمى دونم شب توخونه چه ها كرده بود كه فرداش بالاخره رفت ،      و با آن صفا ومعصوميت و صداقت وپاكى به معبود  خودرسيد، روحش شاد

شهید محمود کابلی

راوی برادر ایثارگر محمد آقا رضایی 

به نام خدا
شانزده ساله بود،اما جثه ی کوچک و به ظاهر ضعیفش اورا۱۲_۱۳ساله نشان میداد ولی زرنگ و پر انرژی،شاد و خنده رو و فوق العاده شوخ طبع؛جسم کوچکش بمب انرژی بود،علاقه وافری به ورزش فوتبال داشت چنان چه اگر یک توپ و چند رفیق پایه پیدا میکرد از سحر تا شامگاه از بازی فوتبال خسته نمیشد.
نمیدانم چگونه از قرار جمعیِ دوستان برای رفتن به جبهه با خبر شده بود،مکرر به تک تک افراد گروهی که  تصمیم به رفتن گرفته بودیم مراجعه میکرد و التماس که فردا منم را هم باید همراه خود ببرید،هر چه عذر و بهانه می آوردیم چاره ی سماجت و التماس های در هم تنیده با شوخی هایش را نمیکردیم؛؛تا اینکه تصمیم گرفتیم به کلی منکر اعزام شویم و فردا یکی یکی با فاصله ی زمانی و تقریبا غیر محسوس خوابگاه محل تحصیل را ترک کنیم،حدود ساعت دو الی سه عصر طبق قرار خود را به ترمینال مسافر بری شیراز برسانیم زیرا اعزام ما با توجه به اضطرار غیر مستقیم بود،وقتی به ترمینال شیراز رسیدیم بعد از تهیه ی بلیط دسته جمعی که حالا یازده نفر شده بودیم از دور متوجه ی حضورش در ترمینال شدیم؛بلافاصله از دیدش مخفی شدیم به امید اینکه ما را نبیند و از تصمیم خود منصرف شود.
عقربه های ساعت ترمینال که انگار میلی به جلو رفتن نداشتن؛ساعت پنج عصر را نشان میداد،بلاخره انتظار به سر آمد؛:"مسافرین محترم پنج و نیمِ عصرِ تعاونی ۴ به مقصد اهواز جهت سوار شدن به جایگاه...:")؛؛صبح روز بعد جلوی ورودی پادگان امام"ره" حضور مظلومانه اش تعجبمان را چند برابر کرد،التماس های برادر بزرگتر و پسر دایی اش که خود را به اهواز رسانده بودند راه به جایی نبرد و در تصمیمش تغییری ایجاد نکرد؛بعد از هماهنگیِ دژبانی با برادر حاج احمد مسعودی(معاون گردان)به ستاد لشکر رفتیم و پس از تشکیل پرونده به گردان معرفی شدیم؛ظاهرا قرار بوده که گردان جهت استراحت و ترمیم نیرو به مرخصی برود چون تازه از منطقه ی عملیاتی غرب به اهواز برگشته بود و هنوز عقبه ی گردان در غرب بود،بعضی از عزیزان شهید و برخی زخمی شده بودند؛از جمله فرمانده گردان که مجروح  و به بیمارستانی در همدان منتقل شده بود،ولی به اقتضای ضرورت و احتمال حمله ی دشمن مرخصی لغو شده بود و متعاقب آن گردان هر چند به صورت ناقص به شلمچه اعزام شد؛صبح روز پانزدهم ماموریت از سنگر کمین بر می گشتم که برادر سید جلیل طباطبائی را دیدم که با خنده گفت:دیشب بعد از رفتن شما حاج کاظم آمد و ما بهش گفتیم کاشکی زود تر آمده بودی چون همین امروز یک توپ جلوی سنگر بچه ها خورد و متاسفانه محمد قطع نخاع شد و...
پرسیدم خب،او چیکار کرد؟؛؛سید گفت هیچی؛فقط گفت کاشکی شهید شده بود و حالا هم دعا میکنم که خدا ازش راضی بشود و شهید بشود:)؛و من که سه چهار ماهی می شد برادرم را ندیده بودم،مخصوصا که برای چندمین بار در همین‌فاصله مجروح شده بود،به طرف سنگر فرماندهی حرکت کردم؛در همان لحظه برادر حمید گرامی هم با یک جیپ غنیمتی به آنجا آمد؛حدود صد متری راه مانده بود که به سنگر فرماندهی برسم که حاجی از سنگر بیرون آمد و سرباز وظیفه ای که زحمت اطلاع رسانی و دادن گِرای دقیق به عراقی ها را خوب می کشید این بار نیز چیزی کم نگذاشت و خمپاره ای زوزه کشان آمد؛ دیدم حاجی مثل یک توپ در هوا می چرخد و سپس نقش زمین شد که البته به خیر گذشت؛واولبن روز حضورفرمانده گردان درخط پدافندی که اولین روز ترخیص اش  از بیمارستان  نیز بود با دریافت  ترکشی که در بازوی راستش خورد شروع شد و با اصرار برادران به درمانگاه رفت و  بحمدالله ساعتی بعداما با دست باندپیچی شده  به خط برگشت و همان شب به تمامیِ سنگر ها سر کشی کرد و وقتی دید بچه ها بعد از ۱۶ روز تحمل گرما و دود و  گردوخاک  نیاز به حمام دارند،برنامه ای تنظیم کرد تا هر دسته یک شب به خط دوم که همان قسمت نونی شکل بود بروند و با استفاده از حمام صحرایی کوچکی  که آنجا بود وبا گرمای خورشید جنوب گرم می شد سر و صورتی تازه کنند و برگردند؛؛نوبت دسته ی ما شد و آقای مسعودی  هم که در این مدت زحمت زیادی را متحمل شده بود،با توجه به حضور حاجی کنار بچه ها با ما عقب آمادند.
برای این کاریک روز فرصت داشتیم. .بچه ها به نوبت به حمام صحرایی می رفتندوبر می گشتند.  بعد از حمام ونزدیک شدن به ساعات پایانی روز کمترشدن شدت گرمارا برای شستن لباس هامناسب دیدم. جلو سنگر های گروهی مشغول شستن لباس هایم بودم  
حاج احمد درب ورودی سنگر زیر سایه نشسته بود به من نگاه می کرد وبا تسبیحی که دردست داشت به ذکر مشغول بود وشاید منتظر غروب خورشید و اذان مغرب  روز ۱۷ ماه مبارک رمضان بود. هرطوری بود لباس های حاج احمد را هم برای شستن گرفتم .یک گردان نیروی تازه واردونا آشنا به شرایط منطقه از بچه های مشهد وارد منطقه شدند وسمت چپ ما مستقر شدند

والبته بی پروااز احتمال شلیک توپ ویا ...توسط دشمن از سنگرها بیرون ریختند وبه پرسه زدن در طول  خط و تماشای میدان مین و موانع هشت پر وسیم خاردارهای در هم پیجیده عراقی ها درعملیات کربلای ۵  سرگرم بودند .تذکرات  پی در پی حاج احمد را هم با لبخندی خنثی می کردند .که ناگهان صدای انفجار مهیبی همه را زمین گیر کرد که خداراشکر توپ به پشت خاکریز  اصابت کرد. وگرنه حداقل ده ها نفر تلفات می گرفت. همه نیروها درون سنگرهای خود رفتندومن همچنان مشغول کار شستن لباس ها بودم ناگهان چهره همیشه خندانش را بالای سرم احساس کردم." محمدجان ،محمدجان رختای کاکاتم می شویی " نگاهش کردم که بگم مگه شلیک. ..چنان نورانیتی درجهره اش دیدم که زبانم برای رد در خواستش بند آمد. دوباره باشوخ طبعی همیشگی اش گفت آخه من دارم از حمام میام رفتم غسل شهادت کردم حیفم میاد دیگه دست به جیزی بزنم با لبخد بش گفتم  از بس که خودتو برای ننه بدبختت لوس کردی عادت کردی یو. زد زیر خنده وگفت  نمی دونی اگه شهید بشم بیچاره ننم چکار می کنه مخصوصا که فرصت نشد برم ازش خداحافظی کنم و...برای شستن لباس هایش مصمم ترشدم
لباس های توی پلاستیک دردستش را گرفتم گفت برو برو خدا روزیته جایی دیگه بده .با گرفتن لباس ها گفت یه دوتا تکه هم توکوله پشتی دارم بیارمش گفتم بیار.. چیزی نگذشت که توپ فرانسوی دوم با  گرایی دقیق تر حلو سنگر ما که  پشت سر من به فاصله ۱۰ متری بود به زمین خورد وگردو خاک عجیبی روی سرم ریخت و ترکش ها مثل گله زنبورهای که چوب در لانه اشان کرده اند از اطرافم می گذشتند ومن نیز روی زمین افتاده بودم .حاج احمد صدا می زد محمد محمد کجات خورده  گفتم من سالمم شما چطورید ..  .
حاج احمد: من خوبم بدو بیا داخل ممکنه دوباره بزنه‌  بلندشدم و منتظر برگشت آن عزیز بودم چون می دانستم که باید در مسیر برگشت بوده باشد. با نشستن گردوخاک  الیاس مسرور را دیدم باچهره ای غمگین به سمت سنگر حاج احمد می دود فریاد زدم  محمود محمود بدون اینکه توقف کند گفت تکه تکه شد.  دویدن او را من دلیل مجروحیت سخت آن عارف گمنام حدس زدم به همین خاطر بدون توجه به امکان وجود پراکنده مین و... در منطقه بصورت میانبر به سمت جاده آسفالته دویدم تا لندکروز ی که در حال عبور بود را جهت حمل آن عزیز در اختیار بگیریم . نفس نفس زنان خود را وسط جاده رساندم .دیوانه وار دودستم را باز کردم واز وسط جاده تکان نخوردم .از قضا ماشین خودی بود جناب قلندری از رزمندگان اقلیدی که در یگان دیگری خدمت می کرد ترمز کرد با تعجب صدازد رضایی جان چی شده گفتم زود بیا که مجروح سختی داریم  زود تا شب نشده. اقای قلندری به سرعت دورزد ومن باعجله دوباره مسیر میانبررا دویدم  تا به اصطلاح زودترمجروح را آماده اش کنیم .بالاخره خودرا قبل از رسیدن ماشین به محل حادثه رسیدم ولی افسوس که توپ فرانسوی دقیقا بین دوپای او خورده بود واورا به اوج آسمان هاو تا جایگاه فرشتگان آسمانی بالابرده بودسرصد تکه اش را به امام حسین ع .دستان چند تکه اش را به علمدار کربلا حضرت عباس ع وبدن تکه تکه اش را به حضرت علی اکبر ع  هدیه کرده بود. 
با چشم گریان به سمت آقای قلندری که کنار حاج احمد ترمزکردرفتم گفتم ببخشید مزاحم شدیم دیگه کار مانیست باید تعاون بیاد ..البته حاج احمد به تعاون خبر داده بود وطولی نکشید که تویوتای سربریده تعاون رسید.کو جسد شهید؟
جسد؟ جسد کجا برادر چندتکه  استخوان سوخته داریم 
تعاون: پلاک شهید کو؟
گفتم یادداشت کن پلاکی نمانده.
نام :🌷 محمود🌷
نام :خانوادگی🌷 کابلی🌷
نام پدر:🌹 محمد🌹
تاریخ تولد: ۱۳۵۰
شغل:  محصل
محل شهادت: شلمچه
یگان خدمت: گردان کوثر ل ۳۳ المهدی 
اعزامی از: استان فارس . مرکز آموزس کشاورزی فارس .علی آباد کمین . 
سکونت: شهرستان داراب . روستای شهنان 
ادامه دارد......روحش شاد وراحش  پر رهرو باد..محمد رضایی

شهید محسن وفایی

راوی برادر جانباز حاج کاظم رضایی 

بچه ها يادشان است حتما ،  آ ن شب آنقدرسرد بود كه وقتى به بى سيم پى آر سى ٧٧  دست زدم دستم چسبيده بودوجدا نمى شد ،! يك سرما وسوزى كه استخوانها يخ مى كرد، مانور پايانى هلى برن بود كه آن شب قرارشد يكبارديگربدون پرنده و روى زمين انجام شود، درمقرى به نام٧٥ كه از فاصله تا اهواز گرفته شده بود. ، مجاورغربى سه راه ماهشهر به نام سه راه سرانجام مستقر بوديم، درآن شب سردودرشمال مقر مذكور بلندترين ارتفاع را شهيد صياد انتخاب كرد براى هدايت مانور مشترك ،دوگردان خط شكن كميل و فجر ازسپاه و دوگردان تيپ٥٥هوابرد كه درهم ادغام شده بوديم، فرمانده گروهانى كه به كميل مأمورشده بود خودش يك صياد در مقياس كوچكتر بود. شهيد:محسن فدايي ،زيبا،مؤمن منظم وشجاع وباتجربه، بچه كرمان ودوست حاج قاسم !🌹،  حدودساعت يك نيمه شب بود نيروها درحال مانوربودندوما آن بالا،!  شهيد صياد،حاجى اسدى،، بى سيم چى حاجى، شهيد على اصغر سرافراز، سرهنگ كشاورز، بچه هاى خودمان وچندنفرديگر ، كه حضورذهن ندارم، ازسرما كز كرده بوديم. لباس بيشتر دردى دوا نمى كرد، فقط آتش مى توانست گرممان كند كه آن هم ممنوع بود.! بعداز كمى لرزيدن وبلند شدن صداى به هم خوردن دندانها،. صياد گفت حلقه بزنيد ودست يكديگر را بگيريد ، حلقه زديم گفت حالا شروع كنيد دويدن دريك دايره، ربع ساعتى دويديم گرمترشديم، ولى پيامهاى بى سيم كه بايد جواب مى دادندوخسته شدنمان اين ترفند را هم از كار انداخت . دوباره سرما شروع شد، وبدبختانه نسيم يخى هم از سمت رودخانه شروع شد، قابل مقايسه با برف ويخبندان نبود،  اين نوع سرما را بچه ها مى شناسند. وضوى نماز صبح كه مى گرفتى تا ساعت ده صبح هنوز استخوانها ى دستت درد مى كردو
 يخ بود ودليل آن هم شرجى بالاى هوا بود كه با سرما ممزوج مى شد،  خليج فارس وادامه اش دربندر ماهشهردرجنوبمان بودورودخانه وسيع سرانجام هم درطرف غربمان، واقعا ازته دل آرزوى تمام شدن مانوررا مى كرديم ولى مى دانستيم تادوساعت ديگرادامه دارد، نيروها چون دردره بودند ومشغول بودنديادرداخل "ايفا هاى" ارتشى گرمتر بودند، غيراز والفجر ٨ كه بچه ها داخل آب بودند شبى سردتراز آن را ياد نمى دهم، به هرحال نيم ساعتى گذشت وبه جز صيادوحاجى اسدى وعلى اصغركه با بى سيم صحبت مى كردند. بقيه ساكت بوديم، به همديگرچسبيده بوديم  مثل سنگ و به صداى به هم خوردن دندانها گوش مى داديم ،! درحال خودم به چادرگرم، چراغ علاء الدين  وپتوهايي كه قدرشان رانمى دانستيم فكر مى كردم. با خودم گفتم خدا كنداينجا به اذان نخوريم وبرويم تا با تيمم وچسبيده به چراغ وپتوبردوش. دوتا دولاوراست بشويم و كارنمازصبح رااينجورى تمام كنم،! هنوز توى اين فكرهاى شترى وپنبه دانه اى بودم كه صياد بلند شد. رفت پنج شش متر آنطرف تر ، نشست روى زمين وآرام پوتينش را درآورد، وبعد هم جوراب سبز بلند جبهه ايش را،! گفتم ديوانه شده!! چه مى خواهد بكند؟ اوركت خاكى را درآورد وبا حوصله گذاشت گوشه اى ،!   آستينها را بالازد،! نه امكان نداشت!!!! قمقمه رااز سمت راست فانسقه اش بيرون آورد . وقتى اولين مشت آب را به صورتش زد ازپيشانى تا چانه ام كرخت شد،! آرام وضوگرفت ،!  بى اعتنا ،درميان بهت ونگاههاى ما وضو كه تمام شد دوباره جورابش را پوشيد. جهت قبله راپيداكرد،جانماز كوچكش را پهن كرد روى همان خاك هاى سرد.رشيد واستوار ايستاد ،مثل ايستادن يك نظامى جلوى مافوق،!   دستها را كنار گوش نهاد و.الله اكبر!!!بعد از اوهم حاجى اسدى كه اين يكى با همان وضوى هميشگيش شروع كرد،!!!    او نماز مى خواند وما نگاه مى كرديم. انگارنه انگار ، با گردنى كج وچشمانى كه خيس بود وهمه نيايش ،در آن  نيمه شب سرد وپرستاره. وروى آن تپه بلند فرمانده نيروى زمينى ارتش تمام وجودش با نماز يكى شده بود.، نمازشبى كه محال است ازيادمان برود، سجده اى طولانى ولرزش شانه هاى مردى كه بخش بزرگى از جنگ وسختى ها ومسئوليتش  را تحمل مى كرد ، صياد وقتى سراز سجده برداشت كه فرماندهان ارتش وسپاه پايان وموفقيت مانور را اعلام كردند، ما مچاله شده ها بلند شديم واونيز با قامتى وهيبتى افراشته وسترگ ايستاد.!  ساعت ٣/٥بود ،همه چيز طبق برنامه ، گوشى بى سيم را فشرد وبه زيردستان خسته نباشى گفت ، توصيه كرد طورى برگرديد تا با اذان صبح تلاقى كند وبچه ها نمازشان را بخوانند واستراحت كنند،دوباره شده بود فرمانده نيروى زمينى ارتش،

*خط پدافندی شلمچه قبل از عملیات بیت المقدس ۷ مسیری به سوی عاشقی*

راوی برادر جانباز مجید تقی خانی 


🔻🔻
🔷در پست قبلی به برتری دشمن در خط پدافندی شلمچه اشاراتی داشتیم ، فرمانده برای گرفتن این برتری از دشمن ، طرح و برنامه باید داشته باشد ،آیا مقدورات ما چنین اجازه ای را می دهد؟ گردان کوثر که زخم خورده است و در این راه شهید داده است چاره ای جز گرفتن نبض کار در خط پدافندی را ندارد ، نیروهایی که بعنوان تک تیرانداز انتخاب شده اند با تمرینات مستمر اکنون به تک تیراندازان حرفه ای تبدیل شده اند ، گروه دیدبان توپخانه توانسته است مواضع دشمن را به دقت شناسایی و ثبت گرا کند ، تونلی از خط خودی به سمت خط عراقی ها در حال احداث است ، میدان مین خودی ترمیم و محل گذر گشتی ها از عمق میدان مین با چراغ معبر بخوبی مشخص شده است ، قبضه های خمپاره ۸۱ میلی متری کمی عقب تر و خمپاره های ۱۲۰ میلی متری نیز کمی عقب تر مستقر شده اند ، سنگرهای دیدبانی، سنگرهای کمین و سنگرهای تجمعی مستحکمتر و اصولی تر شده اند واینها همه نوید این را می دهد که گردان کوثر همانند عملیات آفندی در این نبرد پدافندی نیز پیروز میدان خواهد شد ، شبها تا پاسی از شب *صدای دعای توسل و زیارت عاشورا از سنگرها حال و هوای خط را عوض می کند* زجه وناله رزمندگان اسلام، از سنگرهای تجمعی گوش فلک را کر می کند ، احساس عجیبی بر خط پدافندی حکمفرما شده است ، بچه ها آماده اند تا از این خط پدافندی بخوبی محافظت و عراقی های پُر رو را سر جای خودشان بنشانند!!

🔷تک تیراندازان گردان که مجهز به سلاح قناصه (دراگانوف) شده اند در سنگرهای خودشان مستقر شده اند ، ایفای عراقی ها برای رساندن غذا در حال نزدیک شدن به خط مقدم دشمن است ، اینقدر عراقی ها راحت و آسوده بودند که به خود جرات رساندن تدارکات به خط مقدم را با ماشین جنگی غول پیکر ایفا داده بودند ، تک تیرانداز آماده است تا با شلیکی دقیق ایفای عراقی را متوقف کند ، سلاح خود را مسلح میکند به دقت با دوربین چشمی راننده عراقی را رصد می کند ، اشتباه محاسباتی می تواند عملیات تک تیراندازان را خنثی کند کمی صبر می کند تا خودرو عراقی در تیرس دقیق سلاح قرار بگیرد، کار سختی است ، دوربین سلاح قناصه برای هدف قراردادن افراد پیاده طراحی شده است ولی با تجربه می توان هدفهای متحرک و سربازان سوار بر خودرو را مورد هدف قرار داد ، تجربه اول است دوربین سلاح بر روی فاصله ۴۰۰ متری تنظیم و شلیک اول به خودرو برخورد می کند ولی خودروی عراقی به مسیرش ادامه می دهد ، تک تیرانداز دیگری در فاصله ۱۰ متری مستقر شده است، هر دو تک تیرانداز راننده عراقی را هدف قرار می دهند گویی گلوله به شیشه و بدنه خودرو عراقی برخورد کرده است ، خیلی سریع خودرو عراقی دور می زند و به عقب و پشت خاکریزی مخفی می شود ساعت ۱۱،۳۰ دقیقه است، کمی به ظهر مانده است و قرار نیست امروز عراقی ها غذا به دستشان برسد ، بعداز دقایقی مجدداً خودرو عراقی به سمت خط مقدمشان حرکت می کند ، نفربر عراقی در تیرس قرار می گیرد تک تیراندازان با شلیک های پی درپی ایفای عراقی را متوقف می کنند و راننده خودرو مجروح می شود ، دونفر از خودرو پیاده می شوند و کمی دورتر روی زمین می خوابند

🔷حالا نوبت به خمپاره اندازهاست که کامشان را زهر کنند، خمپاره ۸۱ میلیمتری از خط مقدم و دیده بان خود مختصات می گیرد، دیده بان پس از شناسایی هدف، در خطوط تماس و نزدیک نیروهای خودی، گرای آن را به مرکز تطبیق اعلام می نماید و مرکز تطبیق بلافاصله آن را با توجه به جداول مشخص و معین به چند شماره تبدیل نموده و گرای مورد نظر را بر روی قبضه می بندد، محسن محسن علی یه نخود لطفاً،،، علی بگوشم الله اکبر خمینی رهبر ؛ محسن محسن ۱۰ تا کم کن ؛ الله اکبر خمینی رهبر ، خوبه خوبه ، درست اومدی چند تا نخود داغ بفرست ، خمپاره ها با دقت بر روی خودرو عراقی فرود می آیند و منهدم می شود، عراقی ها هم بیکار ننشستند به شدت خط مقدم را زیر آتش قرار می دهند تبادل آتش به مدت یکساعت انجام می شود و سکوت خفته خط شکسته می شود، ساعت ۴ بعداظهر کمی خط آرام می شود گویی عراقی ها حساب کار دستشان آمده است و فهمیده اند که این خط دیگر خط پدافندی چند روز پیش نیست که بتوانند جولان بدهند ، آن روز عراقی ها نتوانستند غذای گرم بخورند و خودرو حامل غذایشان منهدم شد 

🔷شبهای درون سنگر خیلی عرفانی بود ، وقتی در سنگر نگهبانی بودی گاهی وقتها صدای خمپاره ای در دور دست سکوت شب را می شکست و نگاه خیره کننده ات که به آسمان زول زده ای و ستاره بخت خود را رصد میکنی ، در هم می شکست ، گاهی وقتها احساس میکردی در کمی جلوتر از خاکریز ستونی به تو نزدیک می شود بی درنگ به جلو با دقت فراوان نگاه میکردی چشمان خسته ات تو را گول می زند و شبه ستون دشمن که 

به سنگرت نزدیک می شدند را محو می کند و خیالت آسوده می شود و دوباره به دقت خط را در دل تاریکی شب رصد میکنی ناگهان ستاره ای از آسمان فرود می آید و در افق محو می شود ، خدایا نکند ستاره بخت من بوده است ، اما نه نه ...اینها خرافات است ، دلت را به خدا میدهی و شروع به گفتن ذکر میکنی ، هزار صلوات نذر بی بی حضرت فاطمه زهرا(س) برای سلامتی رزمندگان اسلام میکنی ، تسبحت که در سفر اخیر از امام رضا (ع) خریده ای از جیبت بیرون می آوری و شروع به گفتن صلوات میکنی *«اللهم صلی علی محمد و آل محمد»* یک دور با تسبیح زده ای بادستمالی کردن خاک کف سنگر، سنگ کوچکی را از کف سنگر بر میداری و بر روی سنگر بعنوان نشانه یک دور تسبح میگذاری ، امشب سهم حسین ۲ ساعت  نگهبانی از کیان کشورم ایران است ، کار ارزنده ای که با معنویت خاصی با ذکر صلوات توام است ، عقربه های ساعت به کندی جلو می رود ساعت شب نمای وستنواچش که پدرش برایش خریده بود عقربه های آن روی سه و ده دقیقه است ، ناگهان یکی به آرامی صدایت میزند حسین ، حسین ... خبری نیست؟ نگاهت را به سمت صدا می اندازی علیمحمدی است که پاسبخش است و دارد به نوبت سنگرهای نگهبانی را بازدید می کند ...

*ادامه راه عاشقی از مسیر شلمچه در پست بعدی ...*
*منتظر بمانید*

سردار شهید خيرالله الطافى

به قلم حاج محمد کاظم رضایی
خداوندبردرجاتشان بيفزايد. خيرالله الطافى. لاغراندام بودوسبزه رو، خانواده الطافيها به ديانت مشهوربودند،نمازاول وقت كوچك وبزرگشان درحرم امام زاده، سربه زيرى وحياء، انسشان با قرآن وروحانيت، وامربه معروف .رعايت حلال وحرام، روزه هاى رجب وشعبان ورمضانشان وخوش رفتاريشان موجب شده بود اهالى امام زاده اسماعيل نگاه ويژه اى به اين خانواده داشته باشند،فقرونبودكاربراى شش برادروداغ يكى ازانها كه چندروز قبل ازعروسيش درگردنه امام زاده به دليل كيفيت بسيارپايين جاده ناكام ماندوجوانمرگ شد وديدن خانه كوچكى كه به زحمت براى ازدواجش بناكرده بود. موجب شد خانوادگى (به جز يكنفرشان) به مرودشت كوچ كنند. امروزهم مسجدالرسول ونمازجمعه كانون وپاتوق آنهاست ودرمرودشت همان تأثير نهادند كه درامام زاده!!! باهمان وجاهت وپاكدستى وبا حضورپررنگ دربسيج وسپاه ودرعرصه كارفرهنگى شهره شهر شدند. خيرالله ازهمان ابتدا به سپاه پيوست. وسبز پوش شد. مسائل پيچيده منطقه وحضورخوانينى كه نمى خواستند باوركنند زمانه جوربه سرآمده ونياز فرهنگى  !! موجب شدتا خيرالله را از سپاه مرودشت .باكوله بارى از ايمان وشجاعت و تحمل سختى به فرماندهى سپاه قيروكارزين انتخاب كنند.قيروكارزينى كه زمان خداحافظى او چهره اى كاملادگرگون شده داشت،خاكريزهاى انقلاب تثبيت شده بود،بسيج جان تازه اى گرفته ومحورفعاليتهاى شهرشده بود.امنيت درحداعلاء حاكم وسركشان تسليم وبعضى شان تحت تأثير جوانمردى واخلاق برادرالطافى سلاح نظام بردوش نهاده وراهى دفاع مقدس شوند، برقرارى واحياء نمازجماعتها، ادعيه، كلاسهاى دينى، اردوهاى سازنده، ساده زيستى ومنش خيرالله موجب شد نامش براى هميشه ورد زبانها جاودانه بماند وداغش بردلها همواره تازه،!! باوجود اعزامهاى مكرر نيروبه جبهه هاى دفاع وجهادوشهادت. خودش اما تاب ماندن نداشت. بارها التماسها ودرخواستهايش رارد كرده بودند.!! آنقدركه شما دراينجا براى جبهه مؤثرهستى درآنجا نخواهى بود!!!! خيرالله اما تصميمش را گرفته بود. اهل وعيال ودنيارا وانهاد وراهى شد، يكروز يكى از برادران سپاه كه نسبت خويشاوندى داشتيم آمد جلوى سنگروگفت:: فلانى فهميدم الطافى مدتى است آمده منطقه؟ گفتم آنها نيايند كى بيايد؟ كدامشان؟بديع الله، ذبيح الله، كرامت الله،حجت الله؟ گفت نه ، خيرالله آمده!! گفتم باور نمى كردم بگذارندبيايد.اجازه نمى دادند. آخرش آمد.!!،!  گفتم حالا سه چهارروز بگذرد مى رويم.بگذارخط كمى آرام شود.يك ماشين مستقيم هم به تورمان بخورد، گفت ولى انها هم قراراست بروند خط ! نگاهى كردم يعنى ميگى چكار كنيم؟!!.هيچ نگفت ورفت. حدود ساعت چهارعصر دورهم چايي را درون شيشه هاى مربايي ريخته ومنتظر سردترشدنش بوديم كه صداى آشنايي ياالله گويان به گوش رسيد.فرصت كمتراز آن بود كه مغز كارش راانجام دهدوصاحب صدارا يكضرب بشناسم .ولى هركه بود انگار خيلى آشنا بود، پتوراكه كنارزد خودش بود. مثل هميشه نظامى ومرتب. با همان لبخند زيبا وهمان ته مانده ورسوب خجالتى كه دروجودداشت ، احوالپرسى ومصافحه وخوش وبش كه تمام شدگفت:: باخود گفتم تا وقت هست وزياددرگير نشده ايم .سرى به اقوام ودوستان بزنم شايد ديگر فرصت نشد.! گفتم اخه چطور ى اين همه راه آمده اى؟! خنديد، اگر پانصد كيلومتر هم بود مى آمدم. از ايفا بگير سوارشدم تا استيشن وآخريش هم موتور!! كرايه كه نمى داديم هيچ. هركدام هم به چيزى مهمانمان كردند. جبهه است ديگر. !!! دوسه  ساعت مثل برق وبادگذشت .سه ساعت بعد ماشين گردان به "بنه"تداركاتى مى رفت. همه التماسهايمان بى فايده بود، گفت ماشين بنه قراراست برود وگفته ام مرا هم ببرد. رفت !!! درميان گرگ وميشى از حالتى كه داشتيم. هم خوشحال ازديدنش بوديم وهم خوب مى شناختمش كه ماندنى نيست. بوى خوشى از عطرهاى حرم مى داد.گفتم از اين عطرها به ماهم بدى گناه ندارد!! لبخندى زدوگفت اين عطر شهادت هست به همه نمى دهند!! وشيشه عطررا از جيبش درآورد گذاشت كف دستم.!!اين همه چيزيست كه از فرمانده اى دلير، خويشاوندى مهربان، بنده اى مؤمن . عاشقى دلسوخته، وانسانى خودساخته ودرد كشيده به يادگارماند

شهید هوشنگ مینایی

بسیجی شهید هوشنگ مینایی فرزند غریب متولد ۱۳۴۴ در شهرستان اقلید روستای دهنو بدنیا آمد و کانون خانواده را با تولدش گرمی و صفا بخشید چرخهای عاطفه را به حرکت در آورد، با عشق به دین و مذهب رشد و پرورش یافت ودر دبیرستان  امام خمینی ره به کسب علم و دانش پرداخت با ذوق و استعداد شایانی که داشت به مطالعه عشق می ورزید .با شکوفایی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی ره وارد صحنه شد ودر تمام فعالیتهای انقلابی سهیم گردید و با آغاز تجاوز دشمن بعثی که توفیق شد حقیر هم در خدمت این شهید والامقام باشم در سال ۶۰ سوسنگرد راهی دفاع مقدس گردید . تا اینکه این شهید عزیز در عملیات محرم در منطقه عین خوش در تاریخ ۶۱/۸/۱ به فیض شهادت نائل گردیده روحش شاد و یادش گرامی باد با ذکر صلوات  (حاج عبدالرضا)
_____
هوشنگ سراپا ادب بود، هميشه لبخندى كنج لبش بود، ازدهنوامده بود ولى به دوروزنرسيد كه خودش رادردلها جاكرد، نمى شدگفت خجالتى بود، نبود،بلكه مأخوذ به حياء بود، ازان دسته اوليهاى جبهه بود، سال شصتيها، اولين اعزامشرا يادم هست، جمع اكثرا دانش امرز بودند،، ازكاركردن ابايي نداشت، مشاركت مى كرد، مى رفت ومى آمد،با آن ژاكت آبى آسمانى، شلوارپلنگى وموهاى فرى كه نياز به شانه كردن زياد نداشت،!! وصورت معصوم سبزه اى كه با آن تبسم هميشگى توى چشم مى آمد، نمى شد نديدش!!! اما اينها يك روى سكه بود، نمازشبهايش، غرق شدنش درنماز ، وضوى دائميش، جانماز كوچك جيبى اش وحال وهواى عبادت كردنش . شبها هوشنگ ديگرى را مى شناختى كه با آن نوجوان شلوغ روز وتردددائميش ونشاط فوق العاده اش ميان بچه ها زمين تا آسمان فرق مى كرد، تا اشكها را برپهناى صورتش نمى ديدى باورت نمى شد اين همان هوشنگ است، اسمش زود سرزبانها افتاد، سرنترسى داشت كه با پرورش سخت وذاتى روستايي اش  ازاو جوان سالم وقبراقى ساخته بود، روز اول ودراولين ديدارها دربسيج باآن ته لهجه لرى اش كه گويش غالب آن دياربودوهيچوقت هم سعى نمى كرد كتمانش كند وآن استخوان بندى وچشمهاى درشت فهميدم با يك جوان باراده،كاركرده، سختى ديده وخودساخته طرف هستم، هيچيك از بچه ها ياد نمى آورد كه هوشنگ موجب تكدرخاطراحدى را بوجود آورده باشد ياازاين شيرمرد كوچكى كه خيلى بيشتراز سنش مى فهميد رفتارسوئى ديده باشد، انگارسالها پاى درس اخلاق بزرگان زانوزده بود، بنظرم بيشتراز شجاعت فوق العاده، تلاش وتحرك وقبول كارهاى سخت، مهربانى وآرامش وديگرويژگيهايش ، همين اخلاق مدارى وادبش بود كه همه را خاطرخواهش كرده بود، هوشنگ خيلى زودرفت. مثل بسيارى شهدا كه تا آمديم گوشه اى ازوجود معنوى ونورانيشان را بشناسيم پركشيدند، پرندگان زيبايي كه با پركشيدن زودهنگام وسريعشان حسرت يكدل سيرديدن زيباييهايشان را به دلت مى گذارند، هوشنگ خيلى جاى رشدداشت، درهمين چندماه، كمتر فردى پيدا مى شد  كه با برخورد داشته باشد ومتوجه تمايزهاى آشكارونهانش نشود، دل از دنيا بريده بود، همه داراييش را گذاشته بود داخل كيف كوچكى وودل زده بود به دريا و امده بود تا بشتابد به آغوش حادثه، آنها كه كمترمى شناختندش شايد آدم بى خيال وپرحوصله وآرامى ازاودرذهن خود مى ساختند، اما نمى دانستند هوشنگ دنياراديده وسه طلاقه اش كرده، بايد با هوشنگ درسنگرباشى ،!درمتن خطروبطن حادثه باشى تا روح اورابشناسى، بايد با هوشنگ همسفر باشى تا مهربانى را بفهمى،! بايدباشى تا ببينى هوشنگ زحمت همه را مى كشيد، سقاى جمع مى شد. تشنگان راكه سيراب مى كرددقايقى بعد بى هيچ عارى ومنتى مشغول خدمتى ديگر بود، هميشه منتظر اشاره اى بود تا مشفقانه كارى انجام دهد، !!!من دو بار ودو صحنه مشابه راديدم ، يكى روز قبل از اعزام كه حاجى برادرش. آمده بود بسيج .مرحوم حاج عبدالحميد را به سبب آشنايي واسطه كند تا هوشنگ را موقتا از رفتن  منصرف كند،! وحاجى هم بازبان لين ومهربان هوشنگ را فراخواند و فرمود: برادرت دست تنهاست، مشكل دارد ، برگردكمكش كن بعدا هم مى شود جبهه رفت و........،! !!!دقايقى قشنگ وديدنى بود، گير كردن ميان دل ودلبر!! ازيكسو شرم وحياى هوشنگ واحترام به حاجى وبرادربزرگترش واز طرفى ديگر ،دلش  بودوكششى نامرئى وجاذبه اى آسمانى كه اورا با همه وجود فرا مى خواند،!       با آنكه عاقبت كاررا مى دانستم اما ميخ شده بودم روى گونه هاى سرخ شده واشكهاى جارى هوشنگ،! وزيباترين حركت ممكن رازد! دقيقا پاشنه آشيل برادرى كه برايش پدرى كرده بودرا مى شناخت!!!          خودش راانداخت درآغوش برادر ودستهايش را بوسيد،. اشك درچشمان مردحلقه زد، همه وجودش محبت شد.طاقتش طاق شد. خم شد محكم درآغوشش گرفت وهمه سعى اش را كرد تا هوشنگ اشكهاى مردى كه زندگى را به او آموخته بودرانبيند، جاى حرف زدن نبود ، آن لحظات خودش يك كتاب حرف بود، بوسيدش وآرام ازدربيرون رفت وفقط نجواكنان گفت به خدا سپردمت!!!! روزى كه كاروان بى هوشنگ برگشته بود باز   همان مرد كه زمزمه ها ونگاههاى اهالى دلش را خالى كرده بود.آمده بود تا سراغ برادررا بگيرد،. بى تاب ،همه رانگاه مى كرد، واز همه نشانش مى گرفت ، هرچه بيشتر پرسيد وجست كمتر يافت ، مثل همان باراول با چشمان خيس رفت وسرش را گذاشت روى فرمان ماشين، دوباربغضهاى فروخورده   مردى راديدم،!!.!روزى كه همه وجودش را درآغوش فشرد وبدرقه كرد،! آرى ديرزمانى نمى گذرد كه با چشمهامان ديديم ،گاه آدمها خودشان رابدرقه مى كنند، خويش راتشييع مى كنند وبرخود نوحه مى خوانند،!!  وروزى كه بوى پيراهن گمشده اش  اورا باز به همان مكان آورد كه  طپش  ثانيه هايش بوى فرات مى داد، هنوز وبعدازگذشت دهه ها وقتى آن برادر كه موى سرسپيد كرده را مى بينم بى اختيار مى شوم از ياد آن اشكها وسپس گلخند آخرين هوشنگ .،!!!! هوشنگ نمونه بسيجى بود كه داناييش راه كمال را به اونشان داد، صبوريش به انتهاى جاده عشق رسيد، بى هياهووادعا همسفره شهدا شدودنيا راوانهاد. هوشنگ مينايي جوان محجوب روستايي ،بينش همه عالم راداشت، جوشش جوانى را براى خدا خرج كرد، خودرااز قيد تعلقات رها كردوره صدساله را با طى الارضى ازمعرفت وپروازى از جنس بصيرت .دركوتاه زمانى پيمودوبربال ملائك تا خدا سفر كرد . نامش جاودانه وراهش پررهروباد 
همرزم رضایی (حاج محمدکاظم)

شهید شهباز طهماسبى

نامت بلند، يادت جاودانه باد، شهيد ى كه چون "شه باز "ازدنياى فانى خاكيان وزمينيان اوج گرفتى وبرشهبال ملائك تا مأواى افلاكيان وعرشيان رسيدى، سلام برتو، برولادتت، زندگى كوتاه ومجاهدتت، وبرپروازبلندوجاودانه ات. توازنسل پاكان بودى وشيرمحبت آل اطهاربركامت نهادند، پس پاك زيستى وبراى همنشينى برسفره خاندان طهارت دعوت شدى،  و     احدى همسفره ايشان نمى شودمگرآنكه جسم خاكى با شعله عشق بسوزاند و   وانهد!  گوارايت باد عندربهم يرزقون !، گوارايت باد نظربه وجه ا لله ! گوارايت باد آرامش شيرين ابدى ا زپى محنتها كه كشيدى برسرپيمان ازلى  ، راهى كه درامتدادسرخ كربلا با خون نشانه نهاده ايدوبا پرچم عزت ومردانگى آراسته وهمواركرديدادامه خواهند دادجوانان نسل نوروبصيرت ، تنها .دلتنگ آن تبسم زيبا وآغوش پرازمهرت هستيم كه شوق شفاعتت بردلهامان دوچندان كرده ، رهايمان نكن ودستانمان را بگير همان سان كه  با خلق خدا   مى كردى ، شهباز عزيزم . اى هماره برقله ، اى هماره درشوق  اوج   ،! شوق پرواز ،!!🌹🌹🌹🌹🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🌹🌹
________
با آنكه درشعراندك بضاعتى مرانيست ، ليك سه بيتى را،   از ژرفناى دل براى آن عزيزسفركرده"شهباز طهماسبى" سرودم تقديم به برادرانى كه عهدش راپاس داشته و همواره دل درگروى اودارند.! ناصر وكاظم

🌹     "              "چون "ديده توبگشادى ناميده شدى شهباز    

                         دركودكى و خردى ، درفصل شكوفايي ،شيرين بدى وطناز                        

   "چون"عهد شباب آمد و زموسم زيبايي، آنگه شدى سرباز!                      

                              تا در ره پيمانت .مردانه وجانانه. خونين بكنى پرواز                                                      "چون "دل به توبسپردم،هنگام فراغ امد.باغم شده ام همساز                            

                                  تا گاه شفاعت كه دستان مراگيرى ،ديدارتوآيد    باز  

قلم:  حاج محم کاظم رضایی

شهید عباس عسکری

بنمای رخ که قوت دل و جانم آرزوست....!                     

#جاویدالاثرشهیدعباس عسکری                                 
در کربلای شلمچه برای همیشه جاودانه شد سالهاست که نام و نشانی در گمنامی یافته است معلوم نیست پیکر پاکش کجای زمین #شلمچه نور افشانی می کند اما به یقین مهدی فاطمه ومادرش زهرا سلام الله علیها میزبان تنهایی و غربت او خواهند بود ...

بیا ای عباس ای جوهر پاک  
بیا ای یار دیرین سینه صد چاک      راسخ  (حاج عبدالرضا)


شهيد عزيز عباس    ،  عمروبن جموح شهداى اقليد بود،  عمرو نيز از ناحيه پا مشكل داشت ومى لنگيد، وقتى اسلام آورد نيكو مسلمانى شد، ، جهادبراوواجب نبود ، پسران وبزرگان طايفه مانع رفتنش به جنگ مى شدند ،!اما اوبااصراررفت وبه رسول خدا شكايت كرد .! چهار پسرش درركاب حضرت بودند وحضرت وقتى اصرار والتماس عمرو  را ديداجازه فرمودند،!     عمرو هنگام رفتن دعا كرد :اللهم لا تردنى الى اهلى "  يعنى خدايا مرابعد از شهادت به سوى اهلم برنگردان (منظور مدينه وطايفه اش بود)، !  بعداز جنگ احد، همسرش جنازه عمرو وپسرش عبدالله  وبرادرش معاذ را بر شترى گذاشت وقصد مدينه كرد اما شتر از جايي به بعد هر چه كردند جلوتر نرفت ومتوقف شد!!!، تا قضيه را خدمت رسول خدا ص عرضه داشتند، حضرت كه متوجه شد عمرو دعا كرده شهيد شود وپيكرش برنگردد دستورداد اورا با برادرزنش با همان لباس خونين دريك قبر دفن كنند(دست عمرو درجنگ قطع شد وبا يك دست جنگيد تا شهيد شد) عمرو شجاع بود، دين داريش نيكو بود، از جهاد معاف ومعذور بود وبااصرار رفت وجنازه اش در ميدان ماند ، اينها ويژگيها وتشابهات عباس با اين شهيد صدر اسلامى هست، عباس الحق كه خودساخته بود، عاشق شهادت بود، هر لحظه اماده حركت وجهاد بود، مثل آخرين بار ، عمليات رمضان. كه وقتى عباس كاروان رادرحال حركت ديد بى درنگ به دوستان پيوست ، همه چيز فقط چند دقيقه طول كشيد تا موتورش را بسپردوروى صندلى مينى بوس با لبخند رضايت وشوق آرام گيرد.، راجع به اين عزيز بايد بگويندوبنويسند دوستان وهمسنگرانش، تا روح بزرگ اوشناخته ومعرفى شود، هيچ جا در ميدان عشقبازى و خون ، عباس بى حسين نمى شود، اگر عباسى هست به ناچاربايد برادرى حسين نام نيز باشد ، مثل حسين وعباس كربلاى ايران. كه حسين ازپى عباس راه آسمان پيش گرفت تا جوارقرب الهى .... رضایی (حاج محمدکاظم)
>>>
چهره ای مظلوم وزیبا در گمنامی شهره آفاقش کرد ، صبور وبصیر و رشادتش تحسین بر انگیز بود ، سکوتش لابلای عطر گلهای بهاری جلوه گری میکرد ،  نگاه نافذ وجذابش هر دلی را مجذوب خود می کرد ، فداکاریش ستودنی بود ، دیگران را بر خود ترجیح میداد و دلجویی از خسته دلان کارش بود‌ ، مهربانیش مرهم دلها بود ونوازشگر روح وروان همسنگران ،  عباس بود برای یاری جبهه ها و رشادتش فخر ستارگان آسمان شد تا در تاریکی شبها بدرخشند ،  وجاوید الاثر شد تا به بودن و زندگی دیگران اعتبار وآبرو ببخشد ، عزت وکمال هدیه گمنامی عباس به تمام اعصار ونسلهای بعد از خودش بود ، خوش درخشید ونیکو جاودانه تاریخ شد ، روح بلندت به بلندای آسمان عرشیان ، همنشین سرور کائنات وفخر عالمیان باد ، چه نیکو پروازی وچه نیکو عروجی داشتی و چه زیبا جاودانه آسمانها شدی ، روحت شاد وراهت پررهرو عباس زیبایی ها .   روشن ضمیر  (حاج منصور)