*خط پدافندی شلمچه قبل از عملیات بیت المقدس ۷ مسیری به سوی عاشقی*

راوی برادر جانباز مجید تقی خانی 


🔻🔻
🔷در پست قبلی به برتری دشمن در خط پدافندی شلمچه اشاراتی داشتیم ، فرمانده برای گرفتن این برتری از دشمن ، طرح و برنامه باید داشته باشد ،آیا مقدورات ما چنین اجازه ای را می دهد؟ گردان کوثر که زخم خورده است و در این راه شهید داده است چاره ای جز گرفتن نبض کار در خط پدافندی را ندارد ، نیروهایی که بعنوان تک تیرانداز انتخاب شده اند با تمرینات مستمر اکنون به تک تیراندازان حرفه ای تبدیل شده اند ، گروه دیدبان توپخانه توانسته است مواضع دشمن را به دقت شناسایی و ثبت گرا کند ، تونلی از خط خودی به سمت خط عراقی ها در حال احداث است ، میدان مین خودی ترمیم و محل گذر گشتی ها از عمق میدان مین با چراغ معبر بخوبی مشخص شده است ، قبضه های خمپاره ۸۱ میلی متری کمی عقب تر و خمپاره های ۱۲۰ میلی متری نیز کمی عقب تر مستقر شده اند ، سنگرهای دیدبانی، سنگرهای کمین و سنگرهای تجمعی مستحکمتر و اصولی تر شده اند واینها همه نوید این را می دهد که گردان کوثر همانند عملیات آفندی در این نبرد پدافندی نیز پیروز میدان خواهد شد ، شبها تا پاسی از شب *صدای دعای توسل و زیارت عاشورا از سنگرها حال و هوای خط را عوض می کند* زجه وناله رزمندگان اسلام، از سنگرهای تجمعی گوش فلک را کر می کند ، احساس عجیبی بر خط پدافندی حکمفرما شده است ، بچه ها آماده اند تا از این خط پدافندی بخوبی محافظت و عراقی های پُر رو را سر جای خودشان بنشانند!!

🔷تک تیراندازان گردان که مجهز به سلاح قناصه (دراگانوف) شده اند در سنگرهای خودشان مستقر شده اند ، ایفای عراقی ها برای رساندن غذا در حال نزدیک شدن به خط مقدم دشمن است ، اینقدر عراقی ها راحت و آسوده بودند که به خود جرات رساندن تدارکات به خط مقدم را با ماشین جنگی غول پیکر ایفا داده بودند ، تک تیرانداز آماده است تا با شلیکی دقیق ایفای عراقی را متوقف کند ، سلاح خود را مسلح میکند به دقت با دوربین چشمی راننده عراقی را رصد می کند ، اشتباه محاسباتی می تواند عملیات تک تیراندازان را خنثی کند کمی صبر می کند تا خودرو عراقی در تیرس دقیق سلاح قرار بگیرد، کار سختی است ، دوربین سلاح قناصه برای هدف قراردادن افراد پیاده طراحی شده است ولی با تجربه می توان هدفهای متحرک و سربازان سوار بر خودرو را مورد هدف قرار داد ، تجربه اول است دوربین سلاح بر روی فاصله ۴۰۰ متری تنظیم و شلیک اول به خودرو برخورد می کند ولی خودروی عراقی به مسیرش ادامه می دهد ، تک تیرانداز دیگری در فاصله ۱۰ متری مستقر شده است، هر دو تک تیرانداز راننده عراقی را هدف قرار می دهند گویی گلوله به شیشه و بدنه خودرو عراقی برخورد کرده است ، خیلی سریع خودرو عراقی دور می زند و به عقب و پشت خاکریزی مخفی می شود ساعت ۱۱،۳۰ دقیقه است، کمی به ظهر مانده است و قرار نیست امروز عراقی ها غذا به دستشان برسد ، بعداز دقایقی مجدداً خودرو عراقی به سمت خط مقدمشان حرکت می کند ، نفربر عراقی در تیرس قرار می گیرد تک تیراندازان با شلیک های پی درپی ایفای عراقی را متوقف می کنند و راننده خودرو مجروح می شود ، دونفر از خودرو پیاده می شوند و کمی دورتر روی زمین می خوابند

🔷حالا نوبت به خمپاره اندازهاست که کامشان را زهر کنند، خمپاره ۸۱ میلیمتری از خط مقدم و دیده بان خود مختصات می گیرد، دیده بان پس از شناسایی هدف، در خطوط تماس و نزدیک نیروهای خودی، گرای آن را به مرکز تطبیق اعلام می نماید و مرکز تطبیق بلافاصله آن را با توجه به جداول مشخص و معین به چند شماره تبدیل نموده و گرای مورد نظر را بر روی قبضه می بندد، محسن محسن علی یه نخود لطفاً،،، علی بگوشم الله اکبر خمینی رهبر ؛ محسن محسن ۱۰ تا کم کن ؛ الله اکبر خمینی رهبر ، خوبه خوبه ، درست اومدی چند تا نخود داغ بفرست ، خمپاره ها با دقت بر روی خودرو عراقی فرود می آیند و منهدم می شود، عراقی ها هم بیکار ننشستند به شدت خط مقدم را زیر آتش قرار می دهند تبادل آتش به مدت یکساعت انجام می شود و سکوت خفته خط شکسته می شود، ساعت ۴ بعداظهر کمی خط آرام می شود گویی عراقی ها حساب کار دستشان آمده است و فهمیده اند که این خط دیگر خط پدافندی چند روز پیش نیست که بتوانند جولان بدهند ، آن روز عراقی ها نتوانستند غذای گرم بخورند و خودرو حامل غذایشان منهدم شد 

🔷شبهای درون سنگر خیلی عرفانی بود ، وقتی در سنگر نگهبانی بودی گاهی وقتها صدای خمپاره ای در دور دست سکوت شب را می شکست و نگاه خیره کننده ات که به آسمان زول زده ای و ستاره بخت خود را رصد میکنی ، در هم می شکست ، گاهی وقتها احساس میکردی در کمی جلوتر از خاکریز ستونی به تو نزدیک می شود بی درنگ به جلو با دقت فراوان نگاه میکردی چشمان خسته ات تو را گول می زند و شبه ستون دشمن که 

به سنگرت نزدیک می شدند را محو می کند و خیالت آسوده می شود و دوباره به دقت خط را در دل تاریکی شب رصد میکنی ناگهان ستاره ای از آسمان فرود می آید و در افق محو می شود ، خدایا نکند ستاره بخت من بوده است ، اما نه نه ...اینها خرافات است ، دلت را به خدا میدهی و شروع به گفتن ذکر میکنی ، هزار صلوات نذر بی بی حضرت فاطمه زهرا(س) برای سلامتی رزمندگان اسلام میکنی ، تسبحت که در سفر اخیر از امام رضا (ع) خریده ای از جیبت بیرون می آوری و شروع به گفتن صلوات میکنی *«اللهم صلی علی محمد و آل محمد»* یک دور با تسبیح زده ای بادستمالی کردن خاک کف سنگر، سنگ کوچکی را از کف سنگر بر میداری و بر روی سنگر بعنوان نشانه یک دور تسبح میگذاری ، امشب سهم حسین ۲ ساعت  نگهبانی از کیان کشورم ایران است ، کار ارزنده ای که با معنویت خاصی با ذکر صلوات توام است ، عقربه های ساعت به کندی جلو می رود ساعت شب نمای وستنواچش که پدرش برایش خریده بود عقربه های آن روی سه و ده دقیقه است ، ناگهان یکی به آرامی صدایت میزند حسین ، حسین ... خبری نیست؟ نگاهت را به سمت صدا می اندازی علیمحمدی است که پاسبخش است و دارد به نوبت سنگرهای نگهبانی را بازدید می کند ...

*ادامه راه عاشقی از مسیر شلمچه در پست بعدی ...*
*منتظر بمانید*

سردار شهید خيرالله الطافى

به قلم حاج محمد کاظم رضایی
خداوندبردرجاتشان بيفزايد. خيرالله الطافى. لاغراندام بودوسبزه رو، خانواده الطافيها به ديانت مشهوربودند،نمازاول وقت كوچك وبزرگشان درحرم امام زاده، سربه زيرى وحياء، انسشان با قرآن وروحانيت، وامربه معروف .رعايت حلال وحرام، روزه هاى رجب وشعبان ورمضانشان وخوش رفتاريشان موجب شده بود اهالى امام زاده اسماعيل نگاه ويژه اى به اين خانواده داشته باشند،فقرونبودكاربراى شش برادروداغ يكى ازانها كه چندروز قبل ازعروسيش درگردنه امام زاده به دليل كيفيت بسيارپايين جاده ناكام ماندوجوانمرگ شد وديدن خانه كوچكى كه به زحمت براى ازدواجش بناكرده بود. موجب شد خانوادگى (به جز يكنفرشان) به مرودشت كوچ كنند. امروزهم مسجدالرسول ونمازجمعه كانون وپاتوق آنهاست ودرمرودشت همان تأثير نهادند كه درامام زاده!!! باهمان وجاهت وپاكدستى وبا حضورپررنگ دربسيج وسپاه ودرعرصه كارفرهنگى شهره شهر شدند. خيرالله ازهمان ابتدا به سپاه پيوست. وسبز پوش شد. مسائل پيچيده منطقه وحضورخوانينى كه نمى خواستند باوركنند زمانه جوربه سرآمده ونياز فرهنگى  !! موجب شدتا خيرالله را از سپاه مرودشت .باكوله بارى از ايمان وشجاعت و تحمل سختى به فرماندهى سپاه قيروكارزين انتخاب كنند.قيروكارزينى كه زمان خداحافظى او چهره اى كاملادگرگون شده داشت،خاكريزهاى انقلاب تثبيت شده بود،بسيج جان تازه اى گرفته ومحورفعاليتهاى شهرشده بود.امنيت درحداعلاء حاكم وسركشان تسليم وبعضى شان تحت تأثير جوانمردى واخلاق برادرالطافى سلاح نظام بردوش نهاده وراهى دفاع مقدس شوند، برقرارى واحياء نمازجماعتها، ادعيه، كلاسهاى دينى، اردوهاى سازنده، ساده زيستى ومنش خيرالله موجب شد نامش براى هميشه ورد زبانها جاودانه بماند وداغش بردلها همواره تازه،!! باوجود اعزامهاى مكرر نيروبه جبهه هاى دفاع وجهادوشهادت. خودش اما تاب ماندن نداشت. بارها التماسها ودرخواستهايش رارد كرده بودند.!! آنقدركه شما دراينجا براى جبهه مؤثرهستى درآنجا نخواهى بود!!!! خيرالله اما تصميمش را گرفته بود. اهل وعيال ودنيارا وانهاد وراهى شد، يكروز يكى از برادران سپاه كه نسبت خويشاوندى داشتيم آمد جلوى سنگروگفت:: فلانى فهميدم الطافى مدتى است آمده منطقه؟ گفتم آنها نيايند كى بيايد؟ كدامشان؟بديع الله، ذبيح الله، كرامت الله،حجت الله؟ گفت نه ، خيرالله آمده!! گفتم باور نمى كردم بگذارندبيايد.اجازه نمى دادند. آخرش آمد.!!،!  گفتم حالا سه چهارروز بگذرد مى رويم.بگذارخط كمى آرام شود.يك ماشين مستقيم هم به تورمان بخورد، گفت ولى انها هم قراراست بروند خط ! نگاهى كردم يعنى ميگى چكار كنيم؟!!.هيچ نگفت ورفت. حدود ساعت چهارعصر دورهم چايي را درون شيشه هاى مربايي ريخته ومنتظر سردترشدنش بوديم كه صداى آشنايي ياالله گويان به گوش رسيد.فرصت كمتراز آن بود كه مغز كارش راانجام دهدوصاحب صدارا يكضرب بشناسم .ولى هركه بود انگار خيلى آشنا بود، پتوراكه كنارزد خودش بود. مثل هميشه نظامى ومرتب. با همان لبخند زيبا وهمان ته مانده ورسوب خجالتى كه دروجودداشت ، احوالپرسى ومصافحه وخوش وبش كه تمام شدگفت:: باخود گفتم تا وقت هست وزياددرگير نشده ايم .سرى به اقوام ودوستان بزنم شايد ديگر فرصت نشد.! گفتم اخه چطور ى اين همه راه آمده اى؟! خنديد، اگر پانصد كيلومتر هم بود مى آمدم. از ايفا بگير سوارشدم تا استيشن وآخريش هم موتور!! كرايه كه نمى داديم هيچ. هركدام هم به چيزى مهمانمان كردند. جبهه است ديگر. !!! دوسه  ساعت مثل برق وبادگذشت .سه ساعت بعد ماشين گردان به "بنه"تداركاتى مى رفت. همه التماسهايمان بى فايده بود، گفت ماشين بنه قراراست برود وگفته ام مرا هم ببرد. رفت !!! درميان گرگ وميشى از حالتى كه داشتيم. هم خوشحال ازديدنش بوديم وهم خوب مى شناختمش كه ماندنى نيست. بوى خوشى از عطرهاى حرم مى داد.گفتم از اين عطرها به ماهم بدى گناه ندارد!! لبخندى زدوگفت اين عطر شهادت هست به همه نمى دهند!! وشيشه عطررا از جيبش درآورد گذاشت كف دستم.!!اين همه چيزيست كه از فرمانده اى دلير، خويشاوندى مهربان، بنده اى مؤمن . عاشقى دلسوخته، وانسانى خودساخته ودرد كشيده به يادگارماند

شهید هوشنگ مینایی

بسیجی شهید هوشنگ مینایی فرزند غریب متولد ۱۳۴۴ در شهرستان اقلید روستای دهنو بدنیا آمد و کانون خانواده را با تولدش گرمی و صفا بخشید چرخهای عاطفه را به حرکت در آورد، با عشق به دین و مذهب رشد و پرورش یافت ودر دبیرستان  امام خمینی ره به کسب علم و دانش پرداخت با ذوق و استعداد شایانی که داشت به مطالعه عشق می ورزید .با شکوفایی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی ره وارد صحنه شد ودر تمام فعالیتهای انقلابی سهیم گردید و با آغاز تجاوز دشمن بعثی که توفیق شد حقیر هم در خدمت این شهید والامقام باشم در سال ۶۰ سوسنگرد راهی دفاع مقدس گردید . تا اینکه این شهید عزیز در عملیات محرم در منطقه عین خوش در تاریخ ۶۱/۸/۱ به فیض شهادت نائل گردیده روحش شاد و یادش گرامی باد با ذکر صلوات  (حاج عبدالرضا)
_____
هوشنگ سراپا ادب بود، هميشه لبخندى كنج لبش بود، ازدهنوامده بود ولى به دوروزنرسيد كه خودش رادردلها جاكرد، نمى شدگفت خجالتى بود، نبود،بلكه مأخوذ به حياء بود، ازان دسته اوليهاى جبهه بود، سال شصتيها، اولين اعزامشرا يادم هست، جمع اكثرا دانش امرز بودند،، ازكاركردن ابايي نداشت، مشاركت مى كرد، مى رفت ومى آمد،با آن ژاكت آبى آسمانى، شلوارپلنگى وموهاى فرى كه نياز به شانه كردن زياد نداشت،!! وصورت معصوم سبزه اى كه با آن تبسم هميشگى توى چشم مى آمد، نمى شد نديدش!!! اما اينها يك روى سكه بود، نمازشبهايش، غرق شدنش درنماز ، وضوى دائميش، جانماز كوچك جيبى اش وحال وهواى عبادت كردنش . شبها هوشنگ ديگرى را مى شناختى كه با آن نوجوان شلوغ روز وتردددائميش ونشاط فوق العاده اش ميان بچه ها زمين تا آسمان فرق مى كرد، تا اشكها را برپهناى صورتش نمى ديدى باورت نمى شد اين همان هوشنگ است، اسمش زود سرزبانها افتاد، سرنترسى داشت كه با پرورش سخت وذاتى روستايي اش  ازاو جوان سالم وقبراقى ساخته بود، روز اول ودراولين ديدارها دربسيج باآن ته لهجه لرى اش كه گويش غالب آن دياربودوهيچوقت هم سعى نمى كرد كتمانش كند وآن استخوان بندى وچشمهاى درشت فهميدم با يك جوان باراده،كاركرده، سختى ديده وخودساخته طرف هستم، هيچيك از بچه ها ياد نمى آورد كه هوشنگ موجب تكدرخاطراحدى را بوجود آورده باشد ياازاين شيرمرد كوچكى كه خيلى بيشتراز سنش مى فهميد رفتارسوئى ديده باشد، انگارسالها پاى درس اخلاق بزرگان زانوزده بود، بنظرم بيشتراز شجاعت فوق العاده، تلاش وتحرك وقبول كارهاى سخت، مهربانى وآرامش وديگرويژگيهايش ، همين اخلاق مدارى وادبش بود كه همه را خاطرخواهش كرده بود، هوشنگ خيلى زودرفت. مثل بسيارى شهدا كه تا آمديم گوشه اى ازوجود معنوى ونورانيشان را بشناسيم پركشيدند، پرندگان زيبايي كه با پركشيدن زودهنگام وسريعشان حسرت يكدل سيرديدن زيباييهايشان را به دلت مى گذارند، هوشنگ خيلى جاى رشدداشت، درهمين چندماه، كمتر فردى پيدا مى شد  كه با برخورد داشته باشد ومتوجه تمايزهاى آشكارونهانش نشود، دل از دنيا بريده بود، همه داراييش را گذاشته بود داخل كيف كوچكى وودل زده بود به دريا و امده بود تا بشتابد به آغوش حادثه، آنها كه كمترمى شناختندش شايد آدم بى خيال وپرحوصله وآرامى ازاودرذهن خود مى ساختند، اما نمى دانستند هوشنگ دنياراديده وسه طلاقه اش كرده، بايد با هوشنگ درسنگرباشى ،!درمتن خطروبطن حادثه باشى تا روح اورابشناسى، بايد با هوشنگ همسفر باشى تا مهربانى را بفهمى،! بايدباشى تا ببينى هوشنگ زحمت همه را مى كشيد، سقاى جمع مى شد. تشنگان راكه سيراب مى كرددقايقى بعد بى هيچ عارى ومنتى مشغول خدمتى ديگر بود، هميشه منتظر اشاره اى بود تا مشفقانه كارى انجام دهد، !!!من دو بار ودو صحنه مشابه راديدم ، يكى روز قبل از اعزام كه حاجى برادرش. آمده بود بسيج .مرحوم حاج عبدالحميد را به سبب آشنايي واسطه كند تا هوشنگ را موقتا از رفتن  منصرف كند،! وحاجى هم بازبان لين ومهربان هوشنگ را فراخواند و فرمود: برادرت دست تنهاست، مشكل دارد ، برگردكمكش كن بعدا هم مى شود جبهه رفت و........،! !!!دقايقى قشنگ وديدنى بود، گير كردن ميان دل ودلبر!! ازيكسو شرم وحياى هوشنگ واحترام به حاجى وبرادربزرگترش واز طرفى ديگر ،دلش  بودوكششى نامرئى وجاذبه اى آسمانى كه اورا با همه وجود فرا مى خواند،!       با آنكه عاقبت كاررا مى دانستم اما ميخ شده بودم روى گونه هاى سرخ شده واشكهاى جارى هوشنگ،! وزيباترين حركت ممكن رازد! دقيقا پاشنه آشيل برادرى كه برايش پدرى كرده بودرا مى شناخت!!!          خودش راانداخت درآغوش برادر ودستهايش را بوسيد،. اشك درچشمان مردحلقه زد، همه وجودش محبت شد.طاقتش طاق شد. خم شد محكم درآغوشش گرفت وهمه سعى اش را كرد تا هوشنگ اشكهاى مردى كه زندگى را به او آموخته بودرانبيند، جاى حرف زدن نبود ، آن لحظات خودش يك كتاب حرف بود، بوسيدش وآرام ازدربيرون رفت وفقط نجواكنان گفت به خدا سپردمت!!!! روزى كه كاروان بى هوشنگ برگشته بود باز   همان مرد كه زمزمه ها ونگاههاى اهالى دلش را خالى كرده بود.آمده بود تا سراغ برادررا بگيرد،. بى تاب ،همه رانگاه مى كرد، واز همه نشانش مى گرفت ، هرچه بيشتر پرسيد وجست كمتر يافت ، مثل همان باراول با چشمان خيس رفت وسرش را گذاشت روى فرمان ماشين، دوباربغضهاى فروخورده   مردى راديدم،!!.!روزى كه همه وجودش را درآغوش فشرد وبدرقه كرد،! آرى ديرزمانى نمى گذرد كه با چشمهامان ديديم ،گاه آدمها خودشان رابدرقه مى كنند، خويش راتشييع مى كنند وبرخود نوحه مى خوانند،!!  وروزى كه بوى پيراهن گمشده اش  اورا باز به همان مكان آورد كه  طپش  ثانيه هايش بوى فرات مى داد، هنوز وبعدازگذشت دهه ها وقتى آن برادر كه موى سرسپيد كرده را مى بينم بى اختيار مى شوم از ياد آن اشكها وسپس گلخند آخرين هوشنگ .،!!!! هوشنگ نمونه بسيجى بود كه داناييش راه كمال را به اونشان داد، صبوريش به انتهاى جاده عشق رسيد، بى هياهووادعا همسفره شهدا شدودنيا راوانهاد. هوشنگ مينايي جوان محجوب روستايي ،بينش همه عالم راداشت، جوشش جوانى را براى خدا خرج كرد، خودرااز قيد تعلقات رها كردوره صدساله را با طى الارضى ازمعرفت وپروازى از جنس بصيرت .دركوتاه زمانى پيمودوبربال ملائك تا خدا سفر كرد . نامش جاودانه وراهش پررهروباد 
همرزم رضایی (حاج محمدکاظم)

شهید شهباز طهماسبى

نامت بلند، يادت جاودانه باد، شهيد ى كه چون "شه باز "ازدنياى فانى خاكيان وزمينيان اوج گرفتى وبرشهبال ملائك تا مأواى افلاكيان وعرشيان رسيدى، سلام برتو، برولادتت، زندگى كوتاه ومجاهدتت، وبرپروازبلندوجاودانه ات. توازنسل پاكان بودى وشيرمحبت آل اطهاربركامت نهادند، پس پاك زيستى وبراى همنشينى برسفره خاندان طهارت دعوت شدى،  و     احدى همسفره ايشان نمى شودمگرآنكه جسم خاكى با شعله عشق بسوزاند و   وانهد!  گوارايت باد عندربهم يرزقون !، گوارايت باد نظربه وجه ا لله ! گوارايت باد آرامش شيرين ابدى ا زپى محنتها كه كشيدى برسرپيمان ازلى  ، راهى كه درامتدادسرخ كربلا با خون نشانه نهاده ايدوبا پرچم عزت ومردانگى آراسته وهمواركرديدادامه خواهند دادجوانان نسل نوروبصيرت ، تنها .دلتنگ آن تبسم زيبا وآغوش پرازمهرت هستيم كه شوق شفاعتت بردلهامان دوچندان كرده ، رهايمان نكن ودستانمان را بگير همان سان كه  با خلق خدا   مى كردى ، شهباز عزيزم . اى هماره برقله ، اى هماره درشوق  اوج   ،! شوق پرواز ،!!🌹🌹🌹🌹🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🌹🌹
________
با آنكه درشعراندك بضاعتى مرانيست ، ليك سه بيتى را،   از ژرفناى دل براى آن عزيزسفركرده"شهباز طهماسبى" سرودم تقديم به برادرانى كه عهدش راپاس داشته و همواره دل درگروى اودارند.! ناصر وكاظم

🌹     "              "چون "ديده توبگشادى ناميده شدى شهباز    

                         دركودكى و خردى ، درفصل شكوفايي ،شيرين بدى وطناز                        

   "چون"عهد شباب آمد و زموسم زيبايي، آنگه شدى سرباز!                      

                              تا در ره پيمانت .مردانه وجانانه. خونين بكنى پرواز                                                      "چون "دل به توبسپردم،هنگام فراغ امد.باغم شده ام همساز                            

                                  تا گاه شفاعت كه دستان مراگيرى ،ديدارتوآيد    باز  

قلم:  حاج محم کاظم رضایی

شهید عباس عسکری

بنمای رخ که قوت دل و جانم آرزوست....!                     

#جاویدالاثرشهیدعباس عسکری                                 
در کربلای شلمچه برای همیشه جاودانه شد سالهاست که نام و نشانی در گمنامی یافته است معلوم نیست پیکر پاکش کجای زمین #شلمچه نور افشانی می کند اما به یقین مهدی فاطمه ومادرش زهرا سلام الله علیها میزبان تنهایی و غربت او خواهند بود ...

بیا ای عباس ای جوهر پاک  
بیا ای یار دیرین سینه صد چاک      راسخ  (حاج عبدالرضا)


شهيد عزيز عباس    ،  عمروبن جموح شهداى اقليد بود،  عمرو نيز از ناحيه پا مشكل داشت ومى لنگيد، وقتى اسلام آورد نيكو مسلمانى شد، ، جهادبراوواجب نبود ، پسران وبزرگان طايفه مانع رفتنش به جنگ مى شدند ،!اما اوبااصراررفت وبه رسول خدا شكايت كرد .! چهار پسرش درركاب حضرت بودند وحضرت وقتى اصرار والتماس عمرو  را ديداجازه فرمودند،!     عمرو هنگام رفتن دعا كرد :اللهم لا تردنى الى اهلى "  يعنى خدايا مرابعد از شهادت به سوى اهلم برنگردان (منظور مدينه وطايفه اش بود)، !  بعداز جنگ احد، همسرش جنازه عمرو وپسرش عبدالله  وبرادرش معاذ را بر شترى گذاشت وقصد مدينه كرد اما شتر از جايي به بعد هر چه كردند جلوتر نرفت ومتوقف شد!!!، تا قضيه را خدمت رسول خدا ص عرضه داشتند، حضرت كه متوجه شد عمرو دعا كرده شهيد شود وپيكرش برنگردد دستورداد اورا با برادرزنش با همان لباس خونين دريك قبر دفن كنند(دست عمرو درجنگ قطع شد وبا يك دست جنگيد تا شهيد شد) عمرو شجاع بود، دين داريش نيكو بود، از جهاد معاف ومعذور بود وبااصرار رفت وجنازه اش در ميدان ماند ، اينها ويژگيها وتشابهات عباس با اين شهيد صدر اسلامى هست، عباس الحق كه خودساخته بود، عاشق شهادت بود، هر لحظه اماده حركت وجهاد بود، مثل آخرين بار ، عمليات رمضان. كه وقتى عباس كاروان رادرحال حركت ديد بى درنگ به دوستان پيوست ، همه چيز فقط چند دقيقه طول كشيد تا موتورش را بسپردوروى صندلى مينى بوس با لبخند رضايت وشوق آرام گيرد.، راجع به اين عزيز بايد بگويندوبنويسند دوستان وهمسنگرانش، تا روح بزرگ اوشناخته ومعرفى شود، هيچ جا در ميدان عشقبازى و خون ، عباس بى حسين نمى شود، اگر عباسى هست به ناچاربايد برادرى حسين نام نيز باشد ، مثل حسين وعباس كربلاى ايران. كه حسين ازپى عباس راه آسمان پيش گرفت تا جوارقرب الهى .... رضایی (حاج محمدکاظم)
>>>
چهره ای مظلوم وزیبا در گمنامی شهره آفاقش کرد ، صبور وبصیر و رشادتش تحسین بر انگیز بود ، سکوتش لابلای عطر گلهای بهاری جلوه گری میکرد ،  نگاه نافذ وجذابش هر دلی را مجذوب خود می کرد ، فداکاریش ستودنی بود ، دیگران را بر خود ترجیح میداد و دلجویی از خسته دلان کارش بود‌ ، مهربانیش مرهم دلها بود ونوازشگر روح وروان همسنگران ،  عباس بود برای یاری جبهه ها و رشادتش فخر ستارگان آسمان شد تا در تاریکی شبها بدرخشند ،  وجاوید الاثر شد تا به بودن و زندگی دیگران اعتبار وآبرو ببخشد ، عزت وکمال هدیه گمنامی عباس به تمام اعصار ونسلهای بعد از خودش بود ، خوش درخشید ونیکو جاودانه تاریخ شد ، روح بلندت به بلندای آسمان عرشیان ، همنشین سرور کائنات وفخر عالمیان باد ، چه نیکو پروازی وچه نیکو عروجی داشتی و چه زیبا جاودانه آسمانها شدی ، روحت شاد وراهت پررهرو عباس زیبایی ها .   روشن ضمیر  (حاج منصور)

به بهانه سالروز ورود  غواصان شهید به آغوش وطن

قلم:حاج محمد کاظم رضایی

همه گريه ميكردند و من هم.اما جنس گريه من با آنها فرق داشت.من نه براى رفتنت ونه دستهاى بسته و دد منشى هاى جلادت ونه براى غربتت و نه سالها ماندنت درزير خاك و آفتاب گريه نميكردم چراكه اينهارا خودت خواسته بودى. !اگر به تو بود همين حالا هم نميامدى.حتما ماموريتى داشته اى.ميدانستم اينجا غريبى وگرنه تو با خاكهاى سياه "مينو" و "ام الرساس" و "ام القصر" و بوى نينوايى "شط" و نيزارهاى نهر "علم" و "حاج محمد" و "شنوف" و "خين" و "جاسم" و... بيگانه نبودى.با آفتاب هم و با آب هم.اينجا براى تو نا آشنا بود.شمايل مردمانش.هندسه خيابان هايش.تلألو چراغهايش كه چشمهايت را ميزد.حتى گريه كردنهاهم عوض شده بود.مثل شعرها،شعارها و شعورها.بلندى ساختمانها اذيتت ميكرد.رها نبودى. ازادوسبك ،مثل شبهاى بدرو خيبر و محرم و والفجر و حاج عمران و... كه بى محابا بدوى بجوشى و بخروشى.تو ساده بودى.ساده ساده.زير هيچ بيرقى سينه نميزدى مگر نشان از حسين و كربلا داشته باشد.بى نشان بودى گرچه بى نشانى مشهور فلك در آسمانت كرد.!اهل رمزوراز نبودى.!نه منورالفكر نه تازه به دوران رسيده نه اهل ريا و تحجر و مقدس مأابى !نافله هايت راهم در خفا ميخواندى.اما اينها تورا طور ديگرى ميخواستند.ميخواهند نان باشى چماق باشى سانتريفيوژ باشى "كروز" باشى و اژدر.قلم بسازند از قلمهاى خرد شده ات.دست ببندند با دستهاى بسته ات.نرده بان شوى و در خوش بينانه ترين حالت مرهمى باشى بر دردهاشان و زخم كهنه سينه هاشان.آمدنت را شادى ميكردند و من ميدانستم به چه غربتكده اى آمده اى.مادرت برايت بميرد.شلاقهاى آن گاو وحشى بعثى اينقدر به دردت نياورده بود كه بوسه ها و عكسها و طعنه ها.گريه ام رنگ گريه غروبى را داشت كه ميرفتى با گذر از علقمه اروند چهارمين كربلا را براى تاريخ بسازى.همان وقتى كه گفتم ميدانم ديگر تورا نخواهم ديد.اسماعيل بى اسماعيل.بميرم درآن لباس تنگ و ناراحت كننده غواصى چقدر تكيده شده بودى.اى كاش لباس غواصى برت نبود.شلاق روى لباس تنگ غواصى بدجورى درد مى آيد.ميدان پر شده است و همه تقلا ميكنند تا دستى زير تابوت چون پركاهت بزنند از باب تبرك و تيمن!.و من باهمه وجود اشكهايت را ميبينم.دارم خفه ميشوم.لجم گرفته از اين همه بزرگ منشى ات ميدانم همه را بخشيدي حتي قاتلت را كه ميگفتى انها از سر جبر و جهل امده اند!! پس از اين همه سال چه چيز تو را جدا كرد از خلوت دنجت از اغوش خدا! از انجا كه بوى عشق و باروت و"سيب" در هم اميخته بود ،هر كس براى خود تحليلى ميكرد از تو. كه هيچگاه حسابگر"نبودى و به "پايان"نمى انديشيدى! ومن مانده ام .من فقط يك گمان دارم كه تو همان چلچله اى هستى كه در سردى دى امده اى تا امدن بهار را خبر دهى !امده ايد تا اب وجارو كنيد براى مسافرى كه غريب تر از همه عالم وآدم است.
و مى دانم به يارى كسى آمده ايد كه همواره درقنوتهاى اشك و تنهايى شما را مى خواند.
او كه يك تنه به انتظار صبح درد ديجور شب را تحمل ميكند ميدانم چقدر تنهاست .درميان دنيايى از هياهو وقيل وقال !اگر نبود مرگ را وشما را آرزو نمى كرد!
هيچ چيز ديگر نمى توانست استخوانهاى آفتاب خورده وشكسته ات را به "شهر"بياورد
آمده اى تابارى را بردارى كه شانه هاى ماطاقتش را ندارد.آمده اى مأموريتى را تمام كنى كه در ما"همتى"و"غيرتى"درخور براى سر انجامش نيست!!
ما داريم به بوى گندم رى عادت مى كنيم . ما خواب رفته ايم يكى بايد بيدارمان كند .خوش آمدى!!

او،سید،نوزده ساله بود...........به قلم مهندس محمد مهدی شریفی

[۳/۱۱،‏ ۲۱:۳۱] او ، سید ، نوزده ساله بود "

هفده سالم بود ، بواسطه علاقه مندی حاج کاظم ، فرمانده گردانمان به فوتبال و فوتبالیست بودنش ، در محوطه محل اجرای صبحگاه ، زمین فوتبال درست کرده بودیم و هر روز سرگرم بازی میشدیم .
پر انرژی بودم و حتی با دویدن هم تخلیه نمی شدم ، شب ها پس از برگزاری مراسم های معمول در نمازخانه گردان تا دیر وقت می نشستیم و خودمان را سرگرم میکردیم ؛ شیخ علیرضا علیمحمدی برایمان دوستانه و البته غیر رسمی درس اخلاق می گفت و نوارهای صوتی حاج شیخ حسین انصاریان را گوش داده و در موردش بحث و گفتگو می کردیم . و گاهی هم شیطنت و اذیت کردن بچه ها و ....

یکی از این شب ها که خیلی دیر وقت شده بود در محوطه گردان داشتم قدم میزدم سیاهی شبحی یک لحظه در تاریکی توجهم را جلب کرد .......

گردان کوثر در داخل پادگان امام مقر لشکر المهدی(عج) ، آخرین نقطه قرار گرفته بود و پشت ساختمان های گروهانها ، با فنس جداسازی شده بود و آنطرف مقر لشکر ۲۷ محمد رسول ا... بود ( اگر اشتباه نکنم ) نورافکن های گردان فقط جلو محوطه صبحگاه را نورانی میکردند و از کانکس انبار تدارکات که چسبیده به ساختمان گردان حربن یزید ریاحی بود تا پشت ساختمان تاریک تاریک بود و واقعا وحشتناک ...
آنوقتها سری نترس داشتم . مثل الان نبودم که با ترکیدن ترقه ای در این شب های مانده به چهارشنبه سوری زهره ترک شده ، تا دقایقی نفسم بالا نیاید !!!
بدنبال سیاهی رفتم ، کسی را ندیدم . یکی دو ساعتی همه جا را ورانداز کردم و حتی از کنار فنس ها داخل لشکر همسایه را ورانداز کرده ولی چیزی دستگیرم نشد .
دم دمای اذان صبح بود که برگشتم و نماز جماعت و صبحگاه و کلاسهای صبح و فوتبال عصر و باز هم شب و شب نشینی هایی که هنوز که هنوز ست با گذشت نزدیک سی سال حسرت تکرار دوباره اش را میخورم .
چند شب بعد باز هم همان ساعت و همان موقع دو مرتبه شبح را دیدم و اینبار با حالت دویدن دنبالش کردم ولی چیزی ندیدم که ندیدم گویی هوشیار شده بود و از دستم در رفت !
شک و شبهه ام بیشتر شد و فردا صبح در روشنایی روز پشت گردان را وارسی کردم ولیکن فنس بود و به راحتی غیر قابل عبور و حتی روزنه ای که با چند تایی از بچه ها به قدر عبور یک نفر در داخل فنس ها تعبیه کرده بودیم دویست متری از اینجا فاصله داشت و نمی توانست از آن روزنه رفته باشد ( لشکر همسایه بچه های تهران بودند و شب هایی که جشن اعیاد مذهبی بود یواشکی میرفتیم از روزنه داخل فنس عبور کرده و در مراسمشان شرکت میکردیم و آخر مراسم ؛ هم میخوردیم هم جیبهایمان را با موز و شیرینی پر میکردیم . چپ چپ نگاهمان میکردند نمیدانم لابد پیش خودشان میگفتند شهرستانی هستند و بی کلاس !!) و چنانچه هم کسی میخواست از فنس ها بالا برود چند دقیقه ای از وقتش را میگرفت .
به کلی گیج شده بودم ، نمی توانست به این سرعت از دستم در برود آخر ورزشکار بودم و نه تنها فوتبالیست بلکه یک مقام سومی مسابقات بین آموزشگاههای متوسطه (مسیر پمپ بنزین فروتن تا دبیرستان امام ره ) را با خودم یدک میکشیدم و کلی به خاطرش دک و پز می آمدم و چنانچه بحث میشد و غریبه ها اطرافم بودند از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان به مصداق ضرب المثل لاف در غربت تا مقام دومی هم خودم را بالا کشیده و حتی علت اول نشدن را پیچ خوردن پایم عنوان میکر م و خلاصه با آب و تاب تعریفش میکردم !!!

.... شب بعد ، اینبار فی الواقع کمین کردم تا ببینم شبح را میبینم یا نه !؟
هر چه ایستادم خبری نشد که نشد خسته شدم رفتم خوابیدم و فهمیدم نباید بدون استتار کمین میزدم لابد مرا دیده و احتیاط کرده و آفتابی نشده است .
فرداشب شال مشکی دوستم شهید اصغر نینوا را گرفتم و وقت مقرر کله ام را پیچیده ، خودم را بیشتر استتار کرده و پشت کانکس انبار تدارکات که کسی هم داخلش نمی خوابید به کمین نشستم .
البته آن شب ماه در آسمان نبود و اگر هم استتار نمی کردم در آن تاریکی بخصوص برای کسی که از داخل محوطه با نور خیره کننده نورافکن ها از جلو کانکس که میگذشت حداقل برای چند دقیقه ای مطلقا کسی یا چیزی را نمی دید .
راس ساعت هر شب ، شبح که از نزدیک دیگر برایم شبح نبود و انسان بود ولی ناشناس ، پیدایش شد ، دور و ورش را ورانداز کرد و کمی مکث کرد ، وقتی خیالش تخت شد ، از جلو کانکس رد شده و رسید پشت کانکس یعنی جایی که من ایستاده بودم و شب های قبلی دقیقا ردش را از همین جا گم میکردم ....

چشم های من به تاریکی عادت کرده بود ؛ چثه و قد و قیافه اش را کاملا میدیدم ولی چفیه سفیدش مانع شناختنش میشد .
در راستای طول ضلع پشتی کانکس که فکر میکنم سه متر بود به سمت من که در تلاقی طول و عرض کانکس ایستاده بودم به آرامی حرکت کرد . بر عکس چیزی که فکر میکردم پشت کانکس که میرسد با سرعت صوت بدود ! خیلی با وقار و طمانینه که تعجم را برانگیخت راه میرفت و می آمد آنقد نزدیکم شده بود که ترس ورم داشت و نزدیک نزریک نزدیک دیگر نمی توانستم صدای گرم نفسهایمان را از یکدیگر تشخیص بدهم !
فاصله بینمان فقط باندازه ده سانتیمتر شده بود ، در برزخ ماندن و فرار گیر کرده بودم و لحظات سختی برایم در حال سپری شدن ...
در نهایت ترس غلبه کرد و تصمیمم را گرفتم تصمیم به فرار بجای قرار ! و در یک آن سبک سنگین کرده ، مصمم شدم صبر کنم به محض اینکه به من برخورد کرد با تمام انرژی و توانم بدوم و دور شوم . راستش پشیمان شده بودم و به غلط کردن افتاده بودم از این حس ماجراجویی ! زمان به کندی میگذشت مانند وقتهای اضافه ای که تیم محبوبم استقلال از پرسپولیس جلو هست و بازی در حال اتمام و داور سه دقیقه وقت اضافه اعلام کرده است هر دقیقه اش باندازه هزار سال !!!
مطمئن بودم او مرا ندیده است آخر چشمهایش هنوز به تارکی عادت نکرده اند ، هرم نفسهایش را احساس می کردم . لحظه آخر باندازه ثانیه ای یا حتی کمتر از شروع به فرار ؛ همین که داشتیم با هم برخورد میکردیم ؛ یکدفعه دستش را به میله ای که از وسط کانکس بیرون زده بود و انگار محلش را کاملا حفظ بود گرفته و پایش را به لبه پله ای شکل کانکس که حدود یک متری زمین بود گذاشت و با یک حرکت از کانکس بالا رفت و در تاریکی پست بام کنکس گم شد ...
نفسی براحتی کشیده ، همانجا روی زمین دراز کشیدم تا حالم بهتر بشود .....
ادامه دارد
[۳/۱۲،‏ ۲۳:۳۴] " او ، سید ، نوزده ساله بود "

(۲)
...........................................

در زندگی لحظاتی هست که برای توصیفشان ؛ واژه ها و کلمات عاجز می مانند . لحظاتی ناب مانند آن شب در پشت بام کانکس انبار تدارکات گردان کوثر ؛ تاریکی مطلق که چشم چشم را نمیدید . ماه با آن زیبایی و عظمتش از دیدن این لحظات ناب محروم مانده بود شاید هم میخواست مزاحمتی برای مناجات " سید حسن " بوجود نیاورده او را با خدای خودش در زیر گنبدی که به جای کبودی اکنون تیره گون بود و و قیراندود ، تنها بگذارد .
صدای سکوت شب که خودش سرشار از ناگفته هاست با صدای مناجات و استغاثه دلنشین سید که مکرر شهادت در راه هم او را آرزو میکرد در هم آمیخته و فضایی روحانی مهیا کرده بود ....

بدون زیرانداز فقط یک سجاده و چفیه ای سفید بر سر و گردن انگار به سقف آسمان نزدیکتر شده بود و فضایی شبیه صحرای میان عرفات و منا در حج یعنی مشعرالحرام ؛ محلی برای شعور و خودسازی و خودشناسی و نزدیکی به معبود بوجود آمده بود .

و من اما ، این میهمان ناخوانده یا خود خوانده ، خودم را همجوار بنده ای پاک و بی آلایش با معبودش که حتی ماه را در جمع خودشان راه نداده بودند زیادی احساس کرده از حس کنجکاوی و دنبال کردن سید پشیمان شدم .
پاورچین پاورچین " سید حسن اکبری " را تنها گذاشتم .....

هنوز هم نمیدانم ، آن شب مرا در کنار خودش احساس کرد یا خیر ؟ از صبح فردا دیگر سید برایم غریبه ای که از حوزه علمیه قم اعزام شده بود و بعدا" دانستم بچه ارگمان هست نبود !
با ارتباطات دوستانه ای که با فرمانده گردان حاج کاظم و فرمانده گروهانها یحیی و مجید و همه کاره گردان اکبر و .... داشتم انگار خودم را تافته جدا بافته ای دیده تا قبل از آن شب تلاشی برای نزدیک شدن به سید نمیکردم .

حدود دو هفته ای در پادگان امام بودیم و کم کم نزدیکش شدم و براحتی و در کمترین زمان ممکن دوست شدیم .
و از وقار و تواضع سید درسها آموختم و بهره ها بردم که تاریخ مصرف نداشته و تا هنوز هم بکارم می آید . .....

لحظه موعود فرا رسید ؛ از شب قبل پچ پچ هایی در خصوص اعزام گردان خط شکن کوثر برای عملیات ، از گوشه و کنار شنیده میشد ولی هیچکس مقصد را نمیدانست ، اکبر راسخ برایم طاقچه بالا گذاست و نگفت به کجا میرویم ...!
معاون گردان گفت میرویم جمکران ؛ باورم نشد ، حاج احمد دروغ گفتن را بلد نبود و بلد هم نشد در این زمینه استعداد ندارد !!

حسین نیکویی برای خداحافظی صدایم کرد . با موتور تریل که همواره آرزوی سوار شدنش را داشتم گشتی در محوطه پادگان زدیم و من هم دانستم ....
دانستم که :

باید امشب برویم .....
باید امشب پتو و قمقه و جیره جنگی را برداریم .
برویم ....
رو به آن وسعت بی واژه که سید حسن اکبری و اصغر را میخواند ...
تقی ؛ عباس ؛ جواد و .....و من
من که از پیش همه جا ماندم ،

پلاکم کو ؟
چه کسی بود صدا زد مهدی ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ ؛
حسن از دور صدایم زد ؛
او بدنبال پوتین هایش بود !
کوله اش خالی اما ...
یک عدد مهر ، چفیه ، پلاک و دیگر هیچ .....
همگی داخل سجاده خوشرنگش .

.... و من ،
کم حوصله ، بی تاب ؛
بادی در غبغب !!
سر در گوش حسن نجوا کردم ،
سمت غرب خواهیم رفت ؛
انگار مریوان ...
شرام و گرده و تپه سبز ،
شهر زیبای حلبچه ... ...
دوستم سید ؛
در افق خیره شد و گفت :
مهدی جان ؛
اندکی صبر سحر نزدیک است ؛

ادامه دارد ....
......
[۳/۱۳،‏ ۲۱:۵۲] " او ، سید ، نوزده ساله بود "

(۳)
...........................................

مریوان ، شهری در ۱۲۵ کیلومتری غرب سنندج مرکز استان کردستان ،
یادیم نیست چه ساعتی از شبانه روز رسیدیم ، مسجدی در داخل شهر ، محل اطراق چند روزه گردان کوثر بود .

هیچکس بدرستی نمیدانست قرارست چه اتفاقی بیافتد ، گردان محوری را به منظور پدافند تحویل می گیرد که سابقه اش را در خرمشهر داشتیم و یا عملیاتی در شرف وقوع هست !؟
بیسیم چی حاج یحیی بودم و پیک گروهان ؛ مشغله ام در این چند روزه آنقدر زیاد که سید حسن را آنطور که باید ندیدم ؛ .
به غیر از دو سه مرتبه ای که آنهم به حلالیت طلبیدن بابت مزاحمت هایی که در پادگان امام (ره) برایش بوجود آورده بودم گذشت . میدانستم خلوت های شبانه را با کشف محل اختفایش بر هم زده ام . و متواضعانه در پاسخم میگفت خوشحال شده است از داشتن دوستی چون من !

لحظه موعود فرا رسید ، غروب آفتاب همه گردان به خط شدند و سوار بر نفربرهای ایفا که به پیشوازمان آمده بودند شده و حرکت کردیم . همه بچه ها کلاه آهنی بر سر داشتند و لباس خاکی بسیجی و هر چه گشتم سید را بین بچه ها ندیدم تا کنارش آرام بگیرم . کافی بود مقابلش قرار بگیرم تا آرامشم حاصل شود که نشد .
احساس خاصی داشتم ، احساسی که الان در این سن و سال برایم قابل درک نیست . چیزی که نه تنها در بنده بلکه در چهره هیچکدام از دوستان نزدیک اثری نمی دیدم واژه ترس بود . ترس از رفتن به راهی شاید بی بازگشت . انگار عجله داشتیم و صفت " بسیجی بی ترمز " را که نمیدانم رسانه های خودی یا بیگانه به ما داده بودند برازنده امان بود !! طرح و عملیات و نقشه و پاورچین پاورچین و احتیاط و یواشکی و .... برایمان محلی از اعراب نداشت که نداشت . فقط میخواستیم برویم و با دشمن بجنگیم ؛ جنگ تا نهایت و سرحد جان ؛ جانی که اینک برایمان عزیز نبود ! آنقدر مهیا که وصیت نامه ام را در مسجد مریوان نگاشته بودم و آخرین تماس را با مادرم ( دیگر در قید حیات نیست و خدایش بیامرزد ) گرفته و گفته بودم در راه جمکران هستیم و یک هفته می مانیم سپس برای نوروز اقلید هستیم !!!

یکی صدایم کرد " هیبت " !!! پشت سرم را نگاه کردم همه ساکت بودند .... محمد تقی همایونی را دیدم تا بخودم بیایم خندید و رفت و پشت مرا لرزاند ! آخر چهره اش شده بود شبیه صورت هم فامیل و دوست و هم محله ای ام سیاوش شریفی و دوست هم کلاسی ام امیر فرهاد امیری قبل از عملیات کربلای ۸ واقعا نورانی شده بود ، با مصیب صادقی از قبل آشنا بودم ، دوست و یار دبستانی ام بود و میدیدمش سر از پا نمی شناسد ... جواد تقوا و ....


مسیرمان آنقدر طولانی نبود ، ساعت حدود هشت شب ، خودروها توقف کرده و در عرض چند دقیقه تمام گردان بیرون پریدیم . ارتفاعات ملخور پوشیده از برف بود و کاملا سفید . سوز سرما تا عمق استخوانها نفوذ میکرد .....

یکی از بچه ها که از لحجه اش دانستم جهرمی هست ، به همراه قاطری با بار عبور میکرد و برایم گفت حدود دو کیلومتر که رفتید هوا گرم میشود و از برف خبری نیست ... با آن شدت و سوز سرما و برف و بوران باورم نشد ولی رفتیم و رسیدیم و شد همان چیزی که گفته بود ...

منطقه ای سرسبز و بکر ، راهی مال رو باندازه عبور فقط یک نفر از کمرکش کوه بداخل دره ای میرفت ( شب بود و تاریکی و برف ؛ مسیر را چند روز بعد هنگام بازگشت مرور کردم ) و در ادامه پس از حدود ده کیلومتر رسیدیم پای تپه های گرده و شرام که بعدا" دانستم بر اساس تقسیم بندی محور عملیاتی لشکر المهدی ، سهم گردان خط شکن کوثر شده است . و البته به گواه بچه های اطلاعات ، از لحاظ موقعیت جغرافیایی سخترین محوری که ما باید وارد عملیات می شدیم .

حدود یکی دو ساعتی را پای تپه ها به قول معروف زمین گیر شدیم نیاز به زمان داشتیم تا لحظه شروع عملیات از پشت بیسیم و توسط حاج کاظم اعلام شود و شد ...
حرکت در یک خط ؛ از سرپراشیبی تند تپه شرام بالا رفتیم و نرسیده به خط الراس پشت میدان مین ماندیم ، تخریب چی های گردان تمام تلاششان را کردند لیکن از باز کردن و یافتن معبری برای عبور عاجز ماندند .
روی زمین نشسته بودیم و وجعلنا میخواندیم ؛ بعثی ها در فاصله حدود پنجاه متری در داخل سنگرهای روی تپه مستقر بودند صدایشان را می شنیدیم ولی نمی دیدند انگار که کور شده باشند !
سایر گردانها در محورهای همجوار وارد عملیات شده بودند و صدای درگیری از دور شنیده میشد .
شرایط خیلی سختی حادث شده بود ؛ خیلی دیرمان شده بود آنقدر دیر که از مقر فرماندهی لشکر، حاج کاظم را مختار بر انتخاب یکی از دو راه یعنی باز کردن میدان در کمترین زمان ممکن و یا غلتیدن تعدادی از بچه ها بر روی مین ها و رسیدن به معبر ؛ آزاد گذاشته بودند و حاج کاظم بیست و دوساله به مانند فرماندهی کارکشته با هیجان تمام ، مدام پشت بیسیم راهنمایی های لازم را حتی الامکان برای انتخاب راه اول انجام میداد .

محمد آقاشیری به همراه رسول حیدرپناه در حال عبور از ستون بچه ها بودند که پای محمد بر روی مین گوجه ای رفت و یکی از پاهایش پرواز کنان به بهشت رفت تا جایش را رزرو کند . چهره خندان و روحیه دوچندانش پس از قطع پا هیچوقت فراموشم نمی شود .
ترکش های همان مین داخل شکم و سر و گردن رسول جا خوش کرده کلاه آهنی از سرش افتاد و تا آنرا بگیرم از دستم در رفت و از شیب زیاد تپه به پایین سقوط کرد . با انگشت های سبابه گوشم را گرفته بودم تا صدای دلنگ و دولونگش عراقیها را هوشیار نکند و عجیب اینکه انگار افاقه کرد و نشنیدند !!!

در ماموریت های روزانه ای که به تهران میروم ، گاهی پیش آمده است هواپیما دچار مشکلی بشود مثلا چرخش باز نشود و یا یکی از موتورهایش خاموش شده باشد و ... اینجاست که نقش میهمانداران و متخصصین پرواز برجسته میگردد . وقتی در راهرو هواپیما عبور و مرور میکنند مسافران کنجکاوانه در چهره اشان دقیق میشوند . حالت و رنگ چهره آنها هست که دیگران را به آرامش و یا بالعکس ترس تا حد تهی کردن قالب می رساند .

مجید تقی خانی در آن شب خاطره انگیز مانند متخصص جنگ در طول ستون بچه ها به حرکت در آمد و وقتی چهره مصمم و خندان و آرامش را دیدیم خیالمان راحت شد خبری نیست و اتفاق خاصی نیافتاده است و این معطلی لابد تاکتیکی هست برای هماهنگی تنظیم زمان با محورهای مجاور ...

مجید قبل از اضافه شدن به کوثر در گردان تخریب لشکر اعتباری داشت و آنشب به منجی شد و با همان طبع شوخش یک تنه دست بکار شد و با سرعتی باورنکردنی موفق شد باندازه عبور یک نفر ، معبری در دل میدان مین باز کند .

سرانجام و بدون آنکه آنهمه استرس و وحشت بابت معطلی پشت میدان مین به بچه ها منتقل شود گردان به راه افتاد 

ادامه دارد ....

تشکیل گردان  از زبان اولین اعضای گردان

برگردانده شده از روی نوار مصاحبه جمعی با اعضا 

 

در حالی که  در طول شش سال گذشته جنگ به دلیل جلوگری از بروز پیامد های روانی ناشی از شهادت  دسته جمعی نیروهای یک گردان در یک شهر کوچک کمتر اجازه می دادند که تحت فشار در خواست های مکرر مردم شهرستان ها  و نیز بالا رفتن مقاومت روانی مردم در طول شش سال ،بنا شد در بعضی از شهرستان خلاف رویه قبل اقدام شود .

سپاه اقلید نیز به طور یکجانبه یک گروه 20 نفره را تحت عنوان گردان اقلید به جبه اعزام می کند  که با گردان فاطمه  الزهرا اقدام می گردند و در عملیات بعد به طور کامل تحویل بچه های شهرستان اقلید می گردد.

ما در اینجا ما سعی می کنیم از زبان بعضی  از این دوستان مسیر ایجاد گردان کوثر را بیان کنیم.

 جلیل طباطبایی معاون گردان  اولیه شهرستان :

حدود سال 60بود بنا شد یک گردان تشکیل بدیم بریم به سمت عملیات . آقای علی محمدی به عنوان فرمانده گردان وکه سه تا فرمانده داشتیم حسن خیراندیش وجباری و شهید شریفی بود.

من هم بعنوان معاون گردان قبل اینکه به اهواز برسیم بودم .20 نفر بودیم که آمدیم اهواز قبل از کربلای 4 ماکه مکان خاصی نداشتیم تازه واردبودیم اشنا نبودیم در همان زمان معرفی شدیم به گردان فاطمه زهرا این گردان از بچه های جهرم بودند به فرمندهی بهمن کریمی

از انجایی ما را معرفی کرده بودند که یک فضایی از سابقه ما وجود داشت اعزام شدیم به موقعیت35 اهواز رفتیم(که 35 کیلو متری اهواز بود)به گردان فاطمه زهرا ملحق شدم که از انجا اموزش اولیه گردان کوثر آغاز شد.موقعیت 35 قبل از عملیات کربلای 5 به وسیله عراقی ها ناامن بود.

خدا رحمت کند مرحوم شهید علی محمدی و چند تا از بچه ها توی چادر جمع بودیم که داشتیم ناهار می خوردیم قرمه سبزی هم بود که ناگهان بمب های خوشه ای ریختند روی سرمان می دانید که این بمب ها اگر یکی باشد تا بیفتد روی زمین چند تا تبدیل می شوند برای همین جایی نداشتیم که فرار کنیم اگر هم مستقیم می رفتیم چیزی ازما باقی نمی ماند من به دوستم حبیب گفتم از کنار خاک ریز بریم که حداقل یک طرفمان محافظ داشته باشد .

مرحوم شهید علی محمدی هر شب نماز شبش ترک نمی شد او معاون دوم بود وسط شب من در 35 خوابیده بودم از خواب بیدارم کرد گفت اخوی شما سید محسن شهید شده است من بهش گفتم که او راه خودش را رفته .به من مرخصی 3و4 روزه دادند که امدم اقلید خانواده من نمی دانستند موقعیت درست نبود که من بگم اقای راسخ رییس بنیاد شهید بودند به ایشون گفتم یک روز قبل از رسیدن شهدا به من بگو که به خانواده ام بگم بعد ایشون به من گفتند من اماده شان کردم فردا مراسم برگزار شد من را بردن پای تریبون و انجا سخنرانی کردم و 3روز بعد هم برگشتم اهواز که وقتی من رسیدم بچه ها رفته بودند عملیات که اکثرا مجروح شده بودند که فقط تعداد محدودی سالم بودند که یکی از آنها من بودند.

 

 

حاج آقا علی محمدی:

گردان کوثر زمانی که بر پا شد خیلی کمبود ها داشت ویکیش نیرو بود یکیش جا و مکان خاصی نداشت و خیلی چیزهای دیگه حاج کاظم رضایی و حاج احمد مسعودی دنبال نیرو بودند و از هر طرفندی استفاده می کردند به عبارتی گاهی اوقات نیرو دزدی می کردند مثلا در هر گردان بهترین ها را انتخاب می کردند با طرفند خاصی نامه هایی می نوشتند به فرماندهی گردان و درخواست آن نیروی خواص را می کردند یا با آن موافقت می شد یا نه که از روش های دیگر استفاده می کردند .

اولین جایی را که گرفتیم برای گردان کوثر خیابان امام خمینی خانه حاج امانی یک ساختمان داشت که طبقه دوم  آن را که جزئ املاک پدر شهید حمید امانی به نام ذبیع الله امانی است . این ساختمان را گرفتند مدیریت این ساختمان و تشکیل نیرو را به منوچهر مسعودی دادند در واقع دفتر رسمی گردان کوثراینجا بود .

هر کسی به هر طریقی برای گردان تبلیغ می کرد چه برای جذب نیرو چه برای غذا وپوشاک و ...

تبلیغ گروهی :مثلا حاج کاظم رضایی که نسبت به دیگر فرماندهان سپاه قدرت سخنوری خوبی دارن به عنوان فرمانده گردان توی نماز جمعه شرکت کرد بین دو نماز سخنرانی کرد در جذب نیرو خیلی تاثیر داشت .

تبلیغ تک به تک :هر کدام از بچه ها ی گردان کوثر که می آمدن مرخصی در خانه خود مهمانی میگرفتند یا جلسه ای را بر پا می کردند تمام تلاششان را می کردن تا نیرویی را جذب کنند .

یکی از مشکلات گردان کوثر اعزام نیرو بود که تمام نیرو ها درون استان فارس از طریق مقر صاحب الزمان تفکیک می شدن.ما چون تصمیم داشتیم بهترین نیرو ها مال خودمان باشند پس باید چاره ای می اندیشیدیم.پس خیلی از این نیرو دزدی ها درون همین مقر صاحب الزمان انجان می گرفت .

حال بگذارید یکی از نیرو دزدی هایی که خود بنده در مقر صاحب الزمان انجام دادم برایتان بگویم.

یک مینی بوس  نیرو های جذب شده از اقلید را همراه خودم بردم مقر صاحب الزمان تا انجا دستور دهند که کجا بفرستیم ولی من رفتم پیش اقای زمانی (پاسداری بود رییس صاحب الزمان )  گفتم حاج اقا اینها رااز اقلید اوردم که بفرستید گردان کوثر نه اینجوری نیست باید خودم تصمیم بگیرم کجا بروند که دستور را کتبا نوشتند این نیرو ها باید بروند والفجربه همراهی اقای علی محمدی  من هم چاره ای نداشتم شروع کردم دعا کردن که راننده مسیر را بلد نباشد در همین حین راننده از من پرسید بلدی کجاست من از خدا خواسته گفتم بله شما برید .

من یک کمی پول جور کردم رفتم چسبی خریدم بعد یباش یباش چسب روی والفجر را کندم و تراشیدم  بجاش نوشتم 33المهدی و چسب انداختم روش و رسیدیم به اهواز که مامور ان را نگاه کرد من هم که خیلی استرس داشتم بعد گفت موفق باشید که من نفسی راحت کشیدم و بچه ها را فرستادم 33المهدی.

قاسم کوهرنگی :من فکر می کنم گردان جایگاه خودش را باز کرده بود یکی دو نوبت مسئولین و رئیس ادارات را اورده بودن بازدید از انجا که برن تبلیغ کنند وکمک های مالی یا امکاناتی که دارند خیلی هم ذوق می کردند که  امده بودند جبهه خلاصه شده بودیم نمایشگاه .

حاج احمد مسعودی :

گردان خودش یک گردان اصلی داشت که مقرش پادگان امام بود ودوباره اینجا هم یک گردان پشتیبانی داشت به مرکزیت دفترگردان،دفتر گردان که ابتدا آقای مسعودی بود و بعد آقای علی رضا حیدری که جانباز بود و بعد هم شهید شدند.

 

 

 

 

 

 

شهیدی که از دعای شهادتش تا پروازش دو دقیقه زمان برد ....شهید محمد تقی همایونی

محمدتقی .غلامعباس دو همولایتی بودند ولی بافکروروحی فراتر وبالاتر از بقیه، پیوند عمیقی داشتند که تا دم شهادت حفظ شد، محمدتقی جوانی خوش سیما ، اراسته وهمیشه خندان بود، مگر نیمه های شب که می شد یه ادم دیگه، ادم تعجب می کرد تقی که از صبح تا حالامی گفت ومی خندید وشیطنت می کردیه دفعه اینجور سرش روی مهر و داره زار میزنه!!خودش گاهی می گفت شبا گریه کنم روزابخندم، بذار تاکس نداند حال ودردم، یکی از عجیبترین حالاتش اماده بودن همیشگی اش بود برای جبهه رفتن واعزام، متاهل شده بود. تازه عروس را اورده بود در خانه ای اجاره ای با وسایلی بسیار ساده ،عروس که هیچ اشنایی درشهر نداشت احساس غربت می کرد. دلش خوش بود به یکی دوتا تلفن محمدتقی در طول روز ودیدن چهره خسته اش اواخر شب، همین هم شکر، تقی زیان قراضه ای خریده بود اخر هفته گاهی می رفتند ولایت، یااباده منزل برادر واقوام، هنوز بچه نداشت به بنده خدا می گفت مامان مرتضی ،عاشق اسم مرتضی بود،تاانکه مرتضی به دنیاامد، بعد از کربلای4 بود امدیم اقلید کادرگردان اکثراشهید ومجروح شده بودند، تقی همزمان درسپاه سه تا مسئولیت داشت، اینها کم بودبروبچه های جنگ راهم رها نمی کرد، ظهر قصدحرکت به اهواز راداشتیم روز قبلش رفته بودم خونه اش.بادیدن خانمش ووضع زندگیش خجالت کشیدم چیزی بگم. ولی گردان هم خالی بود از کادر، گردان به یکی مثل تقی نیاز داشت، توخیابون دیدمش بین شوخی وجدی گفتم تقی بریم؟؟ فورا گفت بریم! گفتم سپاه؟، اجازه،؟ تحویل عملیات وقضایی و....خونه زنت، بچت؟؟ خندید گفت پس مرتضی چیه؟؟ فقط بذابراش شیر خشک بگیرم وبریم،ده دقیقه بعد با یه قوطی شیر خشک در خونش بودیم، صدای خانم زد گفت این .....میخاد منوببره جبهه، ول کن هم نیست، می سپارم رمضون بیاددنبالت، بند ه خدا خانمش هاج وواج مونده بود.فقط گفت محمدتقی!!! امدم پایین تا تقی راحت بتونه حرف بزنه وخداحافظی کنه پنج دقیقه طول کشید تا بیاد پایین! گفتم بابا برو مثل ادم خداحافظی کن .وصیتی ، سفارشی، خندید گفت بهش وصیت کردم .گفتم اگه من برنگشتم مشغول الذمه ای شوهرنکنی، وغش غش خندید، باموتور اومدیم توجمع بچه ها، نمی دونم کی بودمهدی چترابگون یا اکبر گفت کاشکی یه یخچال داشتیم از بس اونجا اب گرم خوردیم مردیم... رفتم سپاه گفتند نداریم ، حواله هم نمیدن، تقی گفت من الان میام رفت بیست دقیقه بعد دیدیم یخچال کوچک توخونش رو از برق کشیده اورده!!!!تقی فورابرگردون این چه کار یه؟ بچه کوچیک داری ، مهمون میاد.و....اما تقی کوتاه نیومد که نیومد.گفت مامان مرتضی که میره اباده ، اگه برگشتم یخچال می گیرم اگه هم برنگشتم یه کاریش میکنن دیگه !! یخچال راخودش گذاشت پشت ماشین ومحکم بست. گفت بریم!!!!توراه وسط خنده بازار رفت تو حال وگفت توروخدا بگو یکی یه روضه ابوالفضل بخونه ،از سرشوخی گفتم خودم بخونم؟ گفت بخون. هنوز یه بیت شعروالله ان قطعتموایمینی رانخونده بودم شانه های تقی شروع به تکان خوردن کرد، یکساعتی گریه کرد بعد گفت فلانی بگومنو پهلو غلامعباس خاک کنن، گفتم دیوونه شدی غلامعباس سرومروگنده داره می چرخه اونوقت تورا پهلو غلامعباس خاک کنن؟ گفت غلامعباس رفتنیه، مال این دنیا نیست، اون روز یه نوحه خوند شهرمیون خیلی چسبید، بعد دوتایی رفتیم گلزار شهدا جای قبرامونو مشخص کردیم قرارگذاشتیم هرکی شهید شد دعاکنه اون یکی هم حداکثر سه روز بعد شهید بشه، !! تقی را برای جانشین گردان برده بودم، اما پاشو کرد تویه کفش که من یاپیک میشم یا ارپی جی زن!!گفت بخدا من برامسئولیت نیومدم میخام ازاد باشم بین بچه ها، باکلی تکلیف وتهدیدوخواهش قبول کرد بشه فرمانده گروهان، گروهان تقی گروهان عاشقان بود. به سلیقه خودش کادرش روپیدا کرد.می گشت دنبال نمازشب خونا، به قول خودش اهل حالا،درگروهان تقی فرمونده ونیرو معنی نداشت، همه بادل وجون وعاشقانه کار میکردن. شب وروزش رومیون بچه هابود. خودش شروع می کردبه نظافت محوطه وسوله ها یه دفعه کل گروهان مشغول میشدن، سفره صبحونه ونهار وشام مشترک، دعای سفره ، کلاسهای عقیدتی ونظامی،همه چیز با هم ،درعین حال دربحث اموزش جدی وسختگیر، گروهانی ساخته بود درحدیک گردان، بچه ها عاشقش بودن، یکروز رشیدی پیکش راصدازدم بکنمش بی سیمچی گردان، تاگفتم این بچه زدزیر گریه، گفت من ازپیش اقای همایونی تکون نمیخورم، رفت پیش تقی وشروع کرد به گریه، یه دفعه دیدم دوتاشون دارن گریه میکنند ومیاند، گفتم بابا نخواستیم!!!این بود معنای فرماندهی کردن برقلبها، درعین حال محمدتقی ادم تیز هوش، نظامی، بافهم، خوش فکر وطراحی بود، باهمه سلاحهها استادانه کار می کرد، قدوقواره اش هم قشنگ بود. بلند بالا، بور، خوش فرم وخوش لباس، نون وابش هم غلامعباس بود. مال این دنیا نبود. دنیاومشکلاتش رابه سخره گرفته بود، یه بارگفتم اخه توکه نه اهل خونه وزندگی هستی .نه پس اندازی داری وپس انداز میکنی ، براچی دختر مردم رو گرفتی ؟ توکه موندنی نبودی؟ گفت یکی بخاطر سنت پیامبروخوابی که دیدم یکی هم اخه دختر عمو اگه من باهاش ازدواج نمی کردم هرگز ازدواج نمی کرد، صدتا خواستگارو دست به سرکرد، از بچگی اسممون رو روهم گذاشته بودن، بعدش هم من بهش گفتم رفتنیم .خودش قبول کرده،!!! اومد خونه اخوی تازه یه پسرخداداده بود به حاجی ، بحث سر انتخاب اسم شد، حاجی که خیلی احترام ماها رومیکرد گفت اسمش رو شما بگذارید وخلاصه تعارف کردیم که اقای همایونی پیشنهاد بدن، قیافه متفکری گرفت. دفترچه ای توی جیبش دراورد، یه مشت ورد خوند وبعداز ربع ساعتی گفتند بفرمایید.گفت حالا حتما من اسم بگذارم ،گفتند بله بفرمایید، گفت قیطاس، چشمها گردشد، سرها به زیر افکنده شد از حیا، یه ذره هم از جدیتش کم نکرد، به مادر بچه گفت خوبه خواهر؟ راضی هستید؟ بیچاره مادر گفت والله .......چی بگم! خوبه ونگاه به شوهرش کرد، حاجی گفت مزاح میفرمایند اقای...گفت نه اصلا هم، فکرش رابکنید دکترقیطاس....اصلاشهید قیطاس .....مادرسرخ شد. تقی سرش رو آورد نزدیک گوشم گفت، زن حاجی داره تودلش میگه این بابادیگه کیه؟ انگاری مخش معیوبه، بعد محکم گفت قیطاس یکی از سر داران سپاه غزنوی بوده، خوبه دیگه مبارکه، بعد قش قش خندید گفت اخه دختردایی من چندتا اسم بچه گذوشتم که شما به من میگید اسم بذار، مگه اسم هم تعارفیه؟ اسم بچه رو باید مادرش بذاره حق مادره ، بعد کلی خندید ماهم به تلافی به مرتضاش می گفتیم کیکاوس، تقی همه کارهای سپاه را می کرد، هرماموریت سختی بود انجام می داد، طرح می ریخت، نقشه خوانی و قطب نما و تفسیر عکس و تهیه کالک و....ولی اصلا اهل سخنرانی نبود، سرصبحگاه با صلابت فرمان می داد. ، محکم دستور نظامی می داد، می گفتیم خوب حالا چند تا تذکر بده سرخ می شد و می گفت حالا برادرمون فلانی یه سری صحبت و تذکراتی را خدمتتون میگن،!!!! همین پاشنه اشیل و نقطه ضعف تقی بود برای انکه اذیتش کنند.، سپاه شاهد حضور مؤثر تقی بود و همه خاطرات فراوانی از او دارند، اما قصه شهادتش چیز دیگریست. تقی با یک دعا شهید شد دعایی که بین گفتنش تا اجابت یکدقیقه طول کشید، نمی دانم ایا خواهید توانست رازی بین قبل از شهادت احمد سالاری وتقی را کشف کنید یانه!!! قرارگرفتن یاد این دو شهید پشت سرهم در گروه وان راز قبل از شهادت هردو عجیب است و باورم شده که این تواتر اتفاقی نیست.

از قله های «شرام« و«گرده »امده بودیم پایین، بزرگترین ارتفاعات منطقه که توسط گردان فتح شده بود. کاری سترگ با کمترین تلفات. ماموریت گردان تمام بود. اما به دلیل عدم الحاق با جناحین عراقیها گله گله وارد دشت شده بودند. علفزارهای بلند ونی زارها وعوار ض طبیعی ومصنوعی پوششی شده بود برایشان، دستوردادند برویم جاده سید صادق به نوسود ودشت راپاکسازی کنیم ، دشتبانی رفتیم وحدود سیصد اسیر از جمله سر لشکر طارق را گرفتیم ، فرمانده لشکر عراق، (درکتاب منتشر شده توسط سپاه واطلاعات نظامی) به شرح اسیر شدن ایشان پرداخته شده وجنگ واسارتش توسط استراق سمع ضبط شده، !!! گروهان محمدتقی از جاده سیدصادق شروع وبه موازات جاده حلبچه پدافند کرده بود بعد از چند شب بی خوابی، حمله ، دفع سه پاتک ، جنگ دشت وپاکسازی ، اما مصیبت بزرگ شروع شد. بمباران شیمیایی وحشتناک حلبچه وفرارمردم به سمت دره ها وکوهها وایران، دریک کلام .انها که انجا بودند محشر رادیدند. والسلام، هزاران مردوزن وکودک دست دردست هم روی جاده افتاده بودند. عروسک دردست کودک ودست کودک دردست مادر، بچه ها بعد از چندروز نان خشک خوردن (چون هنوز با خودرو ارتباط باایران وصل نبود.) اولین غذای گرم خودرابخشیدند به بچه های حلبچه ای، کردها درمقابل مهربانی بچه ها وکمکهای انها واقعا حیران شده بودند.اینها کجا سربازان بعث کجا؟ حتی هموطنان مسلح بارزانی وطالبانی کجا؟شرمگینانه نگاه می کردندوباورشان نمی شد این همه ایثار، به هرحال تا فردا عصر انجا بودیم ، غنایم زیادی گرفته شد، فردا حدود ظهر دستور دادند بچه ها را ببریم عقب. یعنی برگردیم روی ملخور. واز انجا به مقر و....عملیات با موفقیت انجام شده بود. ، ساعتی قبل تقی پشت بی سیم صدایم زد فلانی بیا طرف ما وچابی بخور!!!! چایی؟ انجا؟ امکان نداشت. ولی بچه های تقی ازداخل روستا کتری وقند وچایی گیر اورده بودند. . سرم خلوت شد خواستم برم نشد، گفتم باید چایی را زهرش کنم! گفتم تقی غلامعباس شهید شده!!!!! پشت بی سیم فهمیدم داره می میره قسمم داد نتونسم ادامه بدم گفتم شوخی کردم، خلاصه برای رفتن به عقب صداش زدم گفتم بیا اینجا، اومد ،اسرا هم رسیدند، بچه های گروهان تازه صد وپنجاه متری فاصله گرفته بودند، چند ماشین غنیمتی هم بچه اوردند.سه راهی شلوغ شد ، داشتیم با هم حرف می زدیم با کمک. تقی. حاج ماشاالله ودیگران اسرا را می فرستادیم بالا.می گفتیم از تودره الوده است از سینه کش کوه بریدبالا.یکدفعه بی سیم چی تیپ امام حسن (ع) اومد روی خط ما. اشنا بود احوالپرسی کرد گفت غلامعباس هم رفت، !!! گفتم راست میگی؟؟ گفت بله ! باور نمی کنم .کی؟ همین حالا!!!!. حالم بد شد.تقی کنارم بود یه کمی فهمید که یکی شهید شده ولی نفهمید کی هست، سمج شد که چی شده؟ گفتم هیچی بابا. ول کن نبود ، گفت از تیپ امام حسن کی شهید شده؟ حرف اوردم توی حرف .قسم داد. تورا به ابوالفصل بگو کی ؟ گفتم تقی غلامعباس رفت. گردنم بشکنه این چه شوخی بود نیم ساعت قبل کردم، تقی راست ایستاد، چشمهایش پر اشک شد روکرد به اسمان. دستهاش روبرد بالا. باگریه وبا حالتی خاص گفت خدایاترابه دستهای ابوالفضل قسمت دادم بدون غلامعباس دیگه من از این کوه بالا نرم!!!! خداشاهد است بین دعای تقی تا پیداشدن هواپیمای عراقی دودقیقه شد. فقط دودقیقه!!!! یک ان امدند سه تا بودند. باارتفاع پایین. همینطور که فریاد می زدم وبه بچه ها می گفتم متفرق شوید.نگاه کردم بین من وتقی که یک متری هم بودیم یک بمب خوشه ای داشت فرو می افتاد. تقی خوابید فقط گفتم تقی نخواب خوشه ایه!!!! وبمب بین مادوتا افتاد. موج بلندم کرد به ارتفاع سه متر ودوباره افتادم زمین. چندجای بدنم سوخت . کمی که غبارودود کم شد دیدم تقی افتاده وبازوی راستش از سینه کنده شده!!! هواپیماها تا دوروز نگذاشتندهلی کوپتر مارا بیاورندعقب. تقی از کوه برنگشت وبالانیامد. تویو تایی رسید تقی وچند تای دیگراز جاده نوسود برگشتند.!!!! هیچگاه در عمرم دعایی را ندیدم که اینقدرزود به اجابت برسد!!!! دستها دستهای تقی بود.شسته شده از دنیا ومافیها وقنوتی که همه زلال بود واخلاص وارادت!!!!دعایی سرخ که خاص عاشقان وسوخته دلان است، انها که سردرطاعت ودل درلقای یارداشتند. تقی مستجاب الدعوه شده بود. ولی اوفقط یک خواسته داشت وفقط یک دعا کرد!!.

راز این دوشوخی یکی شوخی رضا صادق زاده باما قبل از شهادت احمد وشوخی من با تقی قبل از شهادت غلامعباس چه بود؟ ش.خیهایی مشابه که هردو به واقعیت پیوست!!!!!!!الهام بود؟ خداوند می خواست اول اماده شویم ؟؟ .....نمی دانم دیگر هیچوقت از این جنس شوخی نکردیم .هیچکداممان.

جهاد  انتخابات

شرکت در یک عملیات مثل والفجر هشت یا کربلای 5 مهمتربود یا شرکت درمیدانی مثل انتخابات؟ شاید عزیزانی که سنشان اقتضا نمی کرددرزمان جنگ ،ویا به هردلیل موجه دیگری نتوانستند فیض حضوردرجبهه یا یک عملیات راداشته باشند بارها با دیدن تصاویر شهدا وذکر خاطرات انها باخود«یا لیتنی کنا معک....»گفته باشند امابه راستی شرکت در کدامیک از این عملیاتها مهمتراست؟         بابررسی چند تفاوت به مقایسه این دو حضوربپردازیم.. 1- شرکت درجنگ واجب کفایی بود یعنی با حصول خاطر از پربودن جبهه ها وعدم نیاز ، تکلیف ساقط می شد، امادراین میدان هرفرد به تنهایی مکلف است به شرکت «واجب عینی»2- دران عرصه بعضی ها به دلایل ومعذوریتهایی می توانستند حضور نیابند. مثل بعض کارکنان وکارشناسان صنعت وتولیدمایحتاج نظامی وسلاح و....یا پستهای حساس امنیتی، اقتصادی و....امادراین عرصه هیچکس معاف نمی باشد وحتی انها که درجهاد عذر دارنددراین عرصه باید حاضر باشند3- درانجا  دفاع ازخاک میهن، درکنار ارزشهای مقدس موضوع وانتهای دفاع بود. یعنی انگیزه اصلی ورود به ان ،تجاوز به میهن وتعرض به تمامیت ارضی بود امادراینجاکلیت نظام بلکه تمامیت دین واعتقادات مطرح است3- انعکاس موفقیت یاعدم موفقیت یک عملیات محدود به رسانه های دشمن وچند رسانه معاند جهانی بود ولی اینجا .همه دنیا، همه تحلیلگران، نظامیان، اندیشکده ها، دشمنان دین ومذهب وانقلاب ماو....میزان حضور ماراتجزیه وتحلیل می کنند ومبنای سیاست خارجی، تعامل اقتصادی، همکاریها، امتیازات و....بسته به حضورویا عدم حضور ماست،4- درعملیاتها تعداد نیروی انسانی ونفرات تعیین کننده نبود.  چه بسا عملیاتهایی با کمترین نیرو انجام می گرفت یا شاکله عملیات. هوایی یا زرهی، دریایی و...بود اما اینجا فقط وفقط عنصر انسانی تعیین کننده است5-درصورت ناکامی دریک عملیات ، بلافاصله از محلی دیگر، با تنوع وتغییر در حرکت، تاکتیک، پوشش، جنگ افزارو.. عملیاتی اغاز می شدو به هر حال .امکان جبران وجودداشت ، مثل کربلای 4 وبلافاصله کربلای5، بااستفاده ازعدم باورپذیری وغافلگیری دشمن ، اما اینجادیگر امکان جبران دراین مورد خاص و بالاخص در کوتاه مدت جودندارد، 6 ناکامی یک عملیات با کارتبلیغی وروانی تا حدودی امکان داشت، مثل انکه: هدف از عملیات فقط ضربه زدن بوده، یا ایذایی بوده و.......وحتی تا حدزیادی با اقدامات حفاظتی  امکان کنترل اخبار وجلوگیری از انتشار اخبار وعدم پخش اطلاعات وامار ان بود.وکمتر خبر نگاری وارد میدان نبرد می شد، امااینجا نه، کمترین اخبار واطلاعات بابزرگنمایی منتشر می شود، صدها خبر نگاروهزاران شبکه خبری جزییات را منتشر می کنند.6- مدت عملیات محدود، هدفها مشخص وراههای پاتک دشمن محسوس وقابل شناخت وفهم بودو حداکثر ضرر ان باز پس گیری هدفهای زمینی وعوارض طبیعی بود،اما اینجا واکنشهاوتوطئه ها پیچیده، طرح ریزی شده، وحتی به قصد براندازی صورت می گیرد . وعقب نشینی در اینجا معنا یی جز تهدید اصل نظام، بی اعتباری وازطرفی گستاخی همه دشمنان قسم خورده نخواهد داشت وامکان برگشت به حالت قبل از انتخابات وجود ندارد  و....  7-تلفات درانجا معنایی نداشت، تکلیف بودوشهادت ، اینجا اما تلفات ذلت است وخواری  است، انجا سلاح برزمین افتاده شهید وبرادر جانبازبلا فاصله برداشته می شد واینجا هیچکس جایگزین هیچکس نیست درروز معرکه!!!!!!! ودهها مقایسه وتفاوت دیگر، حالا شما بگویید کدام عملیات مهمتراست؟ بی خوابی وکار کردن برای کدامیک نزد خداوند پاداش بیشتری دارد؟ کدام جهاد اجربیشتری دارد؟ عملیات بصیرت نمی خواست، حضوری از سر دعوت وتکلیف ویا حتی برای بسیاری وظیفه واجباربود!!!.، سلسله مراتب بود وتوجیه عملیاتی ویا علی!!! اینجا اما فقط حضورکافی نیست. اگرحضورت تؤام با بصیرت نباشد هدف را می گیری اما ان را به دست کسی می سپاری که خودش در پاتک دشمن را همراهی می کند، گرا می دهد، منورمی زند، در خوش بینانه ترین حالت مرعوب می شود وتسلیم،!!! برای کدام عملیات رهبر وزعیم وامام امت اینقدر توصیه وتاکید وسفارش می کرد؟ پس هرکه دارد هوس یاری دین خدا بسم الله، هرکه داردهوس کرببلا بسم الله، هرکه پلاک شرف وعزت اطاعت از امام زمان خودمی خواهد بسم الله، هرکه اجری همسنگ شهدای شلمچه وخرمشهر وفکه می خواهد بسم الله، دراین عملیات فرماندهی مستقیما باولی فقیه وامام است ، و صد البته هدایت وعنایت امام زمان عج، وتلاش وجهاددررکاب ایشان به مراتب  برتراست!! ، انانکه معتقدند حضور پرشور وبصیرانه دراین میادین بسترساز ظهورخورشید مهربانی وعدالت است یاحسین ..........